تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

شب مي شود، تو مي رسي و ماه مي رود...

تصوير ماه را كسي از چاه مي‌كِشد
شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كِشد 

سمت وقوع فاجعه‌اي تازه پا گذاشت
مرد غريبه‌اي كه به دروازه پا گذاشت 

افتاد ماه روي زمين و جنازه شد
تاريخ زخم كهنه‌اش انگار تازه شد 

اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه مي‌كِشند
در شهر، گرگ‌ها به زمين پوزه مي‌كِشند 

حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد
پهلوي نخل‌هاي تناور كبود شد 

تو مي‌رسي و فاجعه آغاز مي‌شود
درهاي دوزخ از همه جا باز مي‌شود 

بيهوده است موعظه در گوش مرده‌ها
اين شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ها 

در گوش با صداي تو انگشت مي‌كنند
فرياد مي‌زني و به تو پشت مي‌كنند 

افكار مرده در سرشان خاك مي‌خورد
در خانه‌اند و خنجرشان خاك مي‌خورد 

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ؟
رد مي‌شوي و پاسخ تو سنگ پشتِ سنگ! 

رو مي‌شوي و پنجره‌ها بسته مي‌شوند
سمت سكوت حنجره‌ها بسته مي‌شوند 

ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد!
شب، خانه كرد و شهر پُر از بوف‌كور شد 

روي تن تو اين‌همه كركس چه مي‌كنند؟!
با تو سرانِ خشك مقدس چه مي‌كنند؟! 

حالا كه از مبارزه پرهيز كرده‌اند
خنجر براي كشتن تو تيز كرده‌اند 

شب مي‌شود تو مي‌رسي و ماه مي‌رود
در آسمان كوفه، سَرَت راه مي‌رود! 

تصوير ماه را کسي از چاه مي‌كشد
شب رو به كوفه مي‌كند و آه مي‌كشد

                                  شاعر غزلهای ناسروده؛ زنده یاد نجمه زارع


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 7:0 PM  توسط علی حيدري