هوا گرگ و ميش است. دانه هاي درشت برف گرداگرد چراغهاي برق خيابان كه تازه روشن شده اند، چرخ مي خورد و به شكل لايه هاي نرم و نازك روي بامها، پشت اسبها، شانه و كلاه آدمها مي نشيند.
"ايوناپوناپف"درشكه چي، سراپا سفيد است و بصورت شبح در آمده. پشتش را تا آنجا كه يك انسان توانايي دارد، خم كرده؛ روي صندلي خود نشسته و كوچكترين تكاني نمي خورد. هر بار كه انبوهي از برف رويش ريخته مي شود گويي لازم نمي داند كه آنها را از خود بتكاند. اسب كوچكش نيز سراپا سفيد است و بي حركت ايستاده. بي شك عميقا در فكر فرو رفته! اگر شما را هم از خويش، از محيط مأنوستان جدا مي كردند و در اين گندآب كه انباشته از چراغهاي غول پيكر، سر و صداي كر كننده و آدمهاي عجول است پرتاب مي كردند، كاري نمي توانستيد بكنيد جز اينكه در فكر فرو رويد!
"ايونا" و اسب كوچكش مدت زيادي ست كه از جاي خود تكان نخورده اند. آنها پيش از موقع ناهار از حياط خانه بيرون آمده بودند و تا همين حالا هيچ مسافري به سراغشان نيامده. سايه ي شامگاه كه بر شهر فرود مي آيد، نور سفيد چراغهاي برق خيابان درخشانتر مي شوند و هياهوي خيابان اوج مي گيرد.
"ايونا" ناگهان مي شنود: «درشكه چي! برو جاده ي ويبورگ، درشكه چي»
آنتوان چخوف
حاشيه:
الآن كه عميق تر به پايان دوران نوجواني و ابتداي جواني مي نگرم چيزي نمي يابم جز فرصتهاي از دست رفته اي كه به سرعت مرا به تلخي اين روزها پيوند زده است. بدون اينكه بتوانم با وقفه اي هر چند كوتاه در خود نظر كنم! حدود ۵ سال كار كردن در محيطي كه تو را به چشم يك چهارپاي فرمانبردار مي نگرد تا يك انسان داراي قوه ي تعقل و اختيار، آنچنان مزيد بر علت بود كه فكر مي كنم در اين سالها جز بافتن ريسماني پيله وار به دور خودْ كار ديگري انجام نداده ام. و ناگزير چند وقت پيش عطاي كار اداري را به لقايش بخشيدم. تا فرصتي بيابم براي فكر كردن و قدم گذاشتن در راهي كه پيش رو دارم!
داستان كوتاه سوگواري چخوف را نيز در همان دوران پايان نوجواني در نشريه اي محلي چاپ كرده بودم كه به تازگي پيدايش كردم. و انصافا هم اين داستان لايق ريش همان دوران است. همان روزها كه از هياهو و بي مروتي شهر و مردمانش خصوصا تهران سخت دلتنگ بودم و با رفقاي گرمابه و گلستان قرار گذاشته بوديم كه در روستاي يكي از دوستان زمين و دد و دامي بخريم و به كشت و زرع و شباني بپردازيم.
چه دوست داشتني بود اين آرزو و چه دست نيافتني...
ديگر اما به چيز ديگري فكر مي كنم. شايد بلندتر و شايد هم حقيرتر از آن آرزو! ولي هنوز هم انسانهاي سرد و بي روح شهرْزده كه ريا زيباترين جامه شان است و با چشمانشان تمام وجودت را غارت مي كنند و لبخند عطوفتشان نيز تنها پوششي ست براي اين راهزني؛ سخت دلتنگ ام مي كنند...
سخت دلتنگم دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن بار تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، اين دخمه طرّاران است
بار كن، گر همه برف است اگر باران است
من بيابانىام، اين بيشه مرا راحت نيست
بار كن، عرصه ي جولان من اين ساحت نيست
كم خود گير، به خيل و رمه برمىگرديم
بار كن، جان برادر! همه برمىگرديم
اضافات:
ديروز يكي از همسايه ها از حج عمره برگشته بود. دوست داشتم تنها و بدون ابوي به خانه اش بروم و كمي پرس و جو كنم براي روز مبادا! هر چند كه بنا به دلايلي هيچ گاه آرزوي تشرف به حج و عتبات عاليات را نداشته ام و فكر مي كنم همين زيارتِ گاه به گاهِ شاه عبدالعظيم هم از سَرَم زيادي ست! اما اينطور كه حاجي همسايه مي گفت مكه و مدينه هنوز در همان بَدَويتي به سر مي برد كه سالها پيش جلال در خسي در ميقات اش شرح داده...
به هر روي آرزو مي كنم خدا توفيق دهد دوباره به زيارت شاه عبدالعظيم بروم!!! مگر نشنيده ايد كه مي گويند انسانهاي كوچك آرزوهاي كوچك دارند و انسانهاي بزرگ آرزوهاي بزرگ!!! چه كنم كه آرزوهايم مثل خودم كوچك است؟!
به درياهاى بىپاياب برگردان صدفها را
به ماهيها، به شهر آب برگران صدفها را
بگو چيزى كه پنهان آرزو داريد بايد شد
بگو ساحل تهىدست است، مرواريد بايد شد...


هيچ جايي براي سرزنش وجود ندارد اگر آغوش ات را ملجاءِ غمهاشان بپندارند. وقتي كه چهارده قرن مظلوميتْ بر قلب ات فرود آمده باشد!
هيچ جايي براي سرزنش وجود ندارد اگر در آغوش ات بگريند. وقتي كه چهارده قرن دردْ بر قلب ات فرود آمده باشد!
هيچ جايي براي سرزنش وجود ندارد اگر در آغوش ات عاشق شوند. وقتي كه چهارده قرن عشق! بر قلب ات فرود آمده باشد!
هيچ جايي براي سرزنش وجود ندارد اگر در آغوش ات نيست شوند و فاني. وقتي كه فناي در تو فناي در خداوند باشد!
هيچ جايي براي سرزنش وجود ندارد اگر همچون پروانه بر گِرد قلب ات جمع شوند. وقتي كه قلب ات مجلاي نوري ست كه همه ي پروانه ها را به سمت خود مي كِشد.
و چه كُند آن نوجوان اگر پروانه اي عاشق در درون خود دارد؟
حق با اوست اگر كه گوش بر قلب ات گذارد و با شنيدن صداي هر تپش، بميرد و زنده شود!
و مگر براي عاشقانه زيستنْ راه ديگري هم هست؟
پي نگاشت:
۱. گوش ات را بر قلب معشوق بگذار تا بداني كه با طنين صداي هر تپش بايد مُرد و زنده شد. و آنروز كه چنين نباشد، لاجرم نه مي ميري و نه زنده مي شوي! و عدم هم اينجاست كه معنا مي پذيرد!
۲. براي تحصيل رضاي خداوند، يك روز بايد راه رفت. يك روز بايد جنگيد و چه بسا كه روز سوم بايد عاشقانه زيست...
تصميم ات را بگير! يا عاشقانه بزي و يا همچنان در عدم فرومان!
۳. بقول رفیقی بيا روضه ي ۵۹۸ بخوانيم...
توضيح: برای شنیدن موسیقی وبلاگ کافی ست چند ثانیه صبر کنید تا لود شود.

در وبلاگش مطلبي نوشته بود كه مرا به ياد تابلويي با اين مضمون انداخت: "به خرمشهر خوش آمديد. حمعيت ۳۵ ميليون نفر"
و شهيد بهروز مرادي چه رندانه آنرا نوشته بود... تمام جمعيت آنزمانِ ايران را در خرمشهر جاي داده بود... البته با ظرافت و بلند نظري خاص خودش... يعني كه تمام جمعيت كشور بدفاع از خرمشهر برخاسته بودند!
برايش همين را نوشتم...
گفت: لابد خبر نداري آنروزها چه اتفاقاتي در كشور افتاده كه فكر مي كني تمام ملت دفاع كردند تا خرمشهر آزاد شود! پيشنهاد ميكنم يكي از اين اتفاقها را كه در وبلاگم نوشته ام، حتما بخوان! شايد نظرت عوض شود!
:: :: ::
مطلبش را خواندم. راجع به مصاحبه اي بود با يك پيرمرد. در روزهاي سخت جنگ. از او پرسيده بودند كه نظرت در مورد جنگ چيست و او هم جواب داده بود: كدام جنگ؟! مگر جنگي هم هست؟!
:: :: ::
برايش نوشتم:
اگر راستش را بخواهي جمعيت خرمشهر دهها هزار و شايد هم ميليون ها نفر بيشتر از آن 35 ميليون بوده كه بهروز مرادي بر تابلو نوشته بود...
"درست به اندازه ي تمام بسيجيان و فرزندان خميني و تمام صالحين و مقربين و اولياي خدا از ازل تا ابد!"
...و كور شوم اگر دروغ بگويم!۱
۱)
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد…
و اسمش آنچنان كه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي كند :
يا قاضي الحاجات است...
و كور شوم اگر دروغ بگويم
"فروغ فرخزاد"

روزي كه نغمه ي آزادي خرمشهر در رسانه هاي امپرياليستيِ ديداري و شنيداري جهان، كوچك جلوه داده مي شد؛ امّا ژنرالهايِ پير و زرسالارانِ قدرت طلبِ شرق و غرب متحيّر مانده بودند كه راز اين اراده هاي پولادين و عزمهاي راسخ در كجا نهفته است؟ و مگر ما به كدام منبع لايزال قدرت متصّل هستيم كه حتي با اجماع تمامي مستكبران جهان و با بكارگيري انواع تسليحات پيشرفته و قرار دادن آنها در اختيار نماينده ي اين اجتماع كفر ــ رژيم بعث عراق ــ باز هم نتوانستند در مقابل ما كاري از پيش بَرند؟!
:: :: ::
پيش از اين نيز انسانهايِ عقلگرايِ مستحيل در تمدنِ فاوستي هیچ گاه تصوّر نمي كردند كه امتّي در زير پرچم "لا اله الا الله" و با شعار "الله اكبر"،"خميني رهبر" دست به انقلابي عظيم و جهانشمول زنند و داعيه ي برقراري حكومتي را داشته باشند كه تنها نسخه ي تجربه شده ي آن به 1400 سال پيش باز مي گشت! و اين دُرُست همان چيزي بود كه جهانِ غفلت زده يِ ليبراليسم و ماركسيسم قابليت هضم و درك آنرا نداشت!
آري! در جهان امروز، ما درياي ناپيدا كرانِ قدرت هستيم و اسباب اين قدرت را نيز جز در ايمانمان به اقيانوسِ بي انتهايِ قدرتِ الهي نمي توان جُست. و با همين حكم است كه ما قواعد دنياي جديد را به سُخره گرفته و اُبُهت مستكبران و جنود شيطانْ صفت آنها را در هم شكسته ايم!
:: :: ::

در دهه هاي پاياني قرن بيستم مرداني پا به عرصه ي ظهور گذاشتند كه نويد انساني تازه را با خود داشتند! انسانهايي كه به رهبري پيري پاكباز و لباده پوشْ عزم آن داشتند تا در عصر سيطره ي فرهنگ و تمدن غرب و تن دادن ساير فرهنگها و تمدنها به بردگي از آن، پس از فتح جبهه ي باطن، جبهه ي ظاهر را نيز فتح كنند. همان جبهه اي كه پير پاكباز براي پيروزي در آن به فرزندانش آموخته بود: يا بميريد و يا بميرانيد و اين هر دو عين پيروزي ست...
انسانهايي كه غرب با عقل دكارتي و زميني خود، بنيادگرا مي ناميدشان و پيرشان را نيز خودْبنياد! غافل از اينكه آنها از دام قيود زميني وارسته اند و چنگ بر حبل المتين الهي بَرزده و تكيه بر نصرتهاي آسماني داده اند. و به همين علّت بود كه هر تير روانه شده بسوي دشمن با ذكري آسماني همراه بود، تا تيرها جز براي تحصيل رضاي خدا و گسترش حاكميت احكام حق به هدف ننشينند! سفارش آن جوان آذري زبانِ مجروح در ميدان نبرد نيز ريشه در خاك همين تفكر داشت كه مي گفت:« ذكر كار خودش را مي كند. به بچه ها سفارش كنيد كه بيشتر ذكر بگويند. هر تيري كه مي زنند با ذكر باشد...»
از همين روست كه عقل زمينگير و فرو رفته در خلسه ي هواجس نفساني نمي تواند اين انسانهاي تازه را ادراك و هدفشان را نيز توجيه كند! انسانهايي كه شهيد غلامحسين افشردي(حسن باقري) اينگونه توصيفشان كرد:«...حضرت امام صادق(ع) اشاره مي كرد، اصحابش از قبيل "هارون مكي"مي رفتند توي تنور داغ. "بسيجي"ها هم اينطورند. اينها "پديده ي جديد خلقت" هستند.»
و همين پديده هاي جديد خلقت در عمليات بي نظير الي بيت المقدس، فتح خرمشهر را پس از ۵۷۵ روز اشغال و با به اسارت درآوردن بيش از هجده هزار نفر از لشگر دشمن كه مجهز به تمامي ادوات پيشرفته ي نظامي بود؛ به عنوان برگي فراموش ناشدني در مصحف تاريخ نبردهاي جهان به يادگار گذاشتند. ليكن مسخ شدگان علوم جديد و عقلگرايان سرگردان در تَيْهِ اومانيسم را هرگز ياراي آن نخواهد بود كه پي به ريشه هاي آسماني اين فتح عظيم بَرند و لاجرم تعبير حكيمانه ي"خرمشهر را خدا آزاد كرد" كه برآمده از تفكري ناب و الهي است را نيز ادراك نخواهند كرد.
و راستي مگر مي توان در روز آزادسازي خرمشهر از چنگال متخاصمين و يا ساير روزهاي آن جنگ مقدس! حضور خداوند را انكار كرد؟! مگر مي توان حق را پيروز صحنه ي نبرد ناميد اما حضورش را ناديده گرفت؟!
آنان كه روز سوم خردادماه سال ۶۱ شمسي را به ياد دارند، آيا حضور خداوند را در ميان چهره هاي مصمّم و خاك آلود، چادرهاي خاكي و گيسوان پريشان زنها و يا در ميان پاهاي قطع شده و دستهاي جدا، تن هاي بي سر و بدنهاي له شده در زير شني تانكها، صورتهاي كبود مانده در زير آوار، انگشتان بي جان پيچيده شده بر گرد تصوير حضرت روح الله و لبهاي خشك و تَرَك خورده و خون آلود بسيجيان خميني درنيافتند؟
آيا براي اثبات حضور خداوند در ميان مشتهاي گره كرده، لبخندهاي شكّرين، چشمان گريان، گونه هاي سرخ و غريو شادي آن كودك و نوجوان و پير و جوانِ زن و مرد پس از فتح خرمشهر، باز هم بايد بر استدلالهاي متداولِ عِلّي و معلولي دست يازيد؟
براي اثبات حضور خداوندي كه خرمشهر را آزاد كرد و طنين آوايش از مناره ي مسجد جامع خرمشهر به گوش انسانهاي آزاده در سرتاسر جهان رسيد، بايد به كدام يك از استدلالهاي عقلي و فلسفي روي آورد؟ آيا جز اين است كه فرموده اند:
الملك لله اليوم و قبل اليوم و بعد اليوم... (امروز روز حكمراني خداست. همانطور كه ديروز چنين بود و فردا نيز چنين خواهد بود...)
آيا كسي خداوند را در عمق حسرت چشمان مادري كه همچنان در انتهاي خَم كوچه منتظر بازگشت فرزندش ايستاده است نديده؟ آيا كسي هر روز غروب، خداوند را در چشمان منتظر آن دخترك گريان نمي يابد؟ در ميان پينه هاي دستان پدري كه هنگام نوازش، از شرم لطافت گيسوان فرزند به نرمي گرائيده اند چطور؟ در ميان لبهاي خواهري كه آخرين بار گرمي خود را از چشمان مترنّم برادر گرفته اند چطور؟ در ميان گريه هاي دلتنگي آن همسر چطور كه به هنگام گريستن، دستي آشنا با قطره هاي اشكش وضو مي سازد و از گيسوانش عبايي و در ميان كمان ابروانش، رو به قلب لطيف و مهربانش نماز مي گذارد؟
براستي اگر خداوند را در آرامش چشمان و قلب تپنده ي دختري كه به ياد حضرت روح الله و پدرش و با اشتياقي ژرف در چهره ي حضرت سيّد علي مي نگرد، نتوان يافت؛ پس در كدامين چشم و قلب بايد او را جُست؟!
رها بايد كرد شرح اين سخن تا وقتي دگر...
:: :: ::
امّا چه ساده دلند آنانكه در جهان امروز، ابزار را عامل قدرت مي پندارند و دست يافتن بر تسليحات شيميايي و ميكربي و اتمي را عامل تثبيت اين قدرت پوشالي! كه اگر چنين بود تاكنون نبايد هيچ نامي از ما در تاريخ فعلي جهان باقي مي ماند.
آري! قدرت حقيقي را بايد در ميزان تَشَبُّث و اتكال به قدرت مطلق ــ خداوند متعال ــ يافت. به همين جهت است كه ما بر قدرت ابزار تكيه نخواهيم كرد، امّا آن نيرويي كه باعث مي شود هيچ گاه در مقابل متخاصمين و در جبهه ي ظاهر احساس ضعف نكنيم، چيزي نيست جز ايمان بر خدا... خواه ديگران اين راز را ادراك كنند و خواه نه...
پي نگاشت:
۱.خداوند بي نهايت است و لا مكان و بي زمان؛ امّا به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر گمان تو كارگشا... (صدر المتألّهين، ملاصدراي شيرازي)






