تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

باد سردي كه مي وزد صفحات كتاب را با عجله ورق مي زند.

گاهي به "دارا انار دارد" مي رسد و اندكي تامل مي كند و گاهي هم به "بابا نان داد."

گويي كه در ميان صفحات كتاب به دنبال چيزي مي گردد اما آن را نمي يابد!

در اين ميانه، آسمان كه دلش از چند رنگي زمين و زمان پُر است؛ شروع مي كند به باريدن. تا همه جا را يكرنگ كند... سپيدِ سپيد! اما وقتي كه دانه هاي سپيد برف، آرام بر زمين مي نشينند؛ از خجالت آب مي شوند!

()

دخترك به صفحات كتاب كه ديگر رو به سپيدي مي روند، نگاهي مي كند و زير لب از خدا مي خواهد كه هر چه زودتر اين شب دراز به صبح برسد! اولين بار نبود كه اين دعا را مي كرد...

پدر با دستان زمخت و پُرپينه اش، سر دخترك را در ميان كُت وصله دارش پنهان مي كند.

هر دو خسته اند.

پدر خسته از اينكه مدتهاست نانش را آجر كرده اند و دخترك خسته از اينكه وقتي به همين خاطر مي گريد، عده اي از آب گل آلود ماهي مي گيرند!

پدر خسته از اينكه مدتهاست صورت خود را با سيلي سرخ نگه مي دارد و دخترك خسته از اينكه شبها بر شكمش سنگ مي بندد!

()

سپيدي صبح با سپيدي برف همه جا يكرنگ كرده! حتي آسمان و زمين را!

مرد به سختي دخترك را از آغوش پدر بيرون مي آورد. و نگاهي به چهره ي معصوم دخترك مي اندازد كه لبخندي بر روي لبان كبودش يخ بسته! چيزي توجش را جلب مي كند. در ميان مشت گره كرده ي دخترك يك برگ كاغذ قرار دارد. كاغذ مچاله شده را به زحمت از ميان انگشتان دخترك بيرون مي كِشد. و آنرا باز مي كند. يك برگ از كتاب درسي كه روي آن نوشته شده:"آن مرد در باران آمد"

همان صفحه اي كه باد با عجله به دنبالش مي گشت و بارها به خاطر آن كتاب را ورق زد!


پي نگاشت:

۱)بگذار در اين روزهاي برفي، يلدا از پشت شيشه ي ماشين"سوناتا" و با عينك آفتابي"ري بُن" اش به ما لبخند بزند و "سوزي"، همان سگ مورد علاقه اش به جاي سلام به ما پارس كند، باشد كه وجدانمان بيدار شود!

۲)بگذار خاموش باشم، از درد چيزي نگويم

فرياد كردن گناهست، در شهر كاكُل زري ها!

۳)اعياد قربان و غدير بر تمام مُسلِم ها مبارك!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:30 PM  توسط علی حيدري  | 

ديشب خواب ديدم!

خواب مردي را كه از كوچه ي مان مي گذشت.
و نگاهش را ميان ديگران به عدالت تقسيم مي كرد!
حتي نفسها و قدمهايش را!
قسمتي از نگاهش سهم من شد ،

و قسمتي از لبخندش!

در نگاهش چيزي يافتم:
"جور ديگر بايد ديد...!"
()

در اين ميانه،

جامه ی وصله دارش تكاني خورد
و گرد و غبار فقر و غربت از آن به هوا برخاست!

()

ديگر هيچ نداشت...
حتي جانش را از بيت المال بيرون آورد،
و آنرا سهم فرد ديگري كرد!
هنگام رفتن اما
هنوز نگران بود كه چيز دگري مانده باشد!

و من مطمئن بودم كه او حتي عدالت را نيز

ميانمان به عدالت تقسيم كرده!
()

بايد مي رفت...

گفت:
يا
علي...!

و رفت...
()

اي كاش دوباره خواب ببينم

خواب آن مرد را...!


پي نگاشت:

۱.مي گويند اميرالمومنين علي(عليه السلام)، تا باقيمانده ي كف خزانه ي بيت المال را جارو و تقسيم نمي كرد؛ آرام نمي گرفت...

۲.ظهر امروز پسركي را ديدم كه با لذت بسيار، خود را با بوي غذايي كه از هواكش رستوراني بيرون مي آمد؛ سير مي كرد! و من از دست خيلي ها سير شدم... حتي از دست خودم...

۳.و حكايت اين روزهاي ما، حكايت برزگري ست كه داس نداشت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3:50 PM  توسط علی حيدري  | 

با "تو" باشم هر چه بادا باد،"عشق"...

 

 

 

آن شیخ را كه با چراغ در جستجوی "انسان"، سرگردان است خبر كنيد!

كه مراد او اینجاست...

به اینجا بيايد...

 

 

 

كار عشق به شيدايي مي كشد...

و شيدايي ملازم ازلي عشق است،

با عاشق بگو كه در كار عشق عقل ورزد، نمي تواند...!

 

 

 

به روي گونه ي ما، اشك سالها جاريست...

 

 

...اِنَكَ لا تُخلِفُ الميعاد"عشق"!

 


پي نگاشت:

 

۱.آنان كه معناي "ولايت" را نمي دانند، در كار ما سخت در مانده اند!

 

۲.خداوندا! همه­ی تكيه­گاه ما تويي و ما تنهاي تنهاييم...

و غير از تو كسي را نمي­شناسيم و غير از تو نخواسته­ايم كه كسي را بشناسيم،

ما را ياري كن كه تو بهترين ياري كنندگاني!

                                                                         "حضرت روح الله"

۳.تصاویر ناب و بی نظیر پست بالا که با زحمت زیادی جمع آوری شده و همینطور موسیقی متن وبلاگ، به مناسبت روز دانشجوی انقلابی و عدالتخواه، تقديم می شود به تمامي دانشجو ها!


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 5:32 PM  توسط علی حيدري  | 

خسته ام...

      از اين شهر

           و از مردمانش...
شهري كه انتظار را نمي شناسد ،‌

مردماني كه تعلق و هوس را عاشقي مي نامند ،

فقط دلتنگم مي كنند...

                        دلتنگ "تو"...

شايد كه دلتنگي، بهانه ي خوبي باشد براي انتظار...

                      آري! انتظار...                           

                               انتظار "تو"...

                                    تا كه بيايي!

()()

باز هم به عقب بر مي گردانم،

                            ساعتم را...

                                براي آمدنت!

و مگر تا كي مي توان عقربه هاي ساعت را بخاطر نيامدنت عقب كشيد؟!
                                       و همچنان منتظر بود،

                                                    با اينهمه دلتنگي!

اصلا شايد هم من زمان را فراموش كرده باشم...

                                  يا شايد كه عقربه ها راه خود را؟!

اما آفتاب چه؟

او كه ساعت دلتنگي من و "تو"ست!

                       وقتي كه پايين مي رود!

()()

من اما هنوز منتظر ايستاده ام...

ساعتها...

       روزها...

            و گويي كه سالها و قرنها!

نمي دانم! بايد براي تنهايي ام بگريم يا نيامدنت!؟

اصلا نمي دانم كه بگريم يا نه!؟

آنهم در اين شهر و در ميان اين مردم!

و مگر تا كي مي توان ازدحام سنگين اشكها را

در پشت ميله هاي ديدگان، تحمل كرد!؟

                                 زندانيشان كرد...  

                                       درست بمانند جماعتي مجرم!

                                                          ــ هيچ به آنها فكر كرده اي!؟
()()

نسيم مي وزد و وجود پاييزي درختان چه زيبا مي گريند...!

                           نارنجي...

                                   زرد...

                                      سرخ...!

و من خسته ام...

             از اين شهر

                  و از مردمانش...

مي خواهم بگريم...

درست مثل درختان!

نَه...

بايد كه ساعتم را به عقب برگردانم...

تنگيِ غروب را فراموش مي كنم...

                                تنگيِ دلم را نيز!

مي خواهم دوباره ساعتم را عقب بكشم...

نسيمي كه مي وزد،

         وجود پاييزي ام را مي نوازد...

                     چيزي درست مثل نسيم نگاه "تو"...

و من مي گريم...

درست مثل درختان...
اما فقط سپيد...

خدا را چه ديدي!؟ شايد هم سرخ...!

از بس كه دلتنگم!


پي نگاشت:

۱.اين پست رو كمي خلاصه تر به عنوان كامنت در وبلاگ يكي از دوستان قرار داده بودم.

۲.به اينجا هم سري بزنيد: جسد زنده!

۳.دو تا پسر داره که داداش ما هم به حساب میان! اسمشون هست: حامد و احمد

۴.این نامه را با دقت بخوانید!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 3:29 PM  توسط علی حيدري  | 

سحرگاهان که در خوابی،

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید،

من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست،

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب، به روزم من

و یک وبلاگ پُر کامنت خواهم زد

و با فیلترشکن یک روز،

"وبلاگ خدا" را باز خواهم کرد.

                       *علير ضا قزوه


پي نگاشت:

نمي دونم چرا گاهي اوقات آدم دلش مي خواد به هيچي فكر نكنه! در صورتي كه همون موقع داره به همه چيز فكر ميكنه! به همه چيز...

چقدر هم زجر آوره كه آدم بعضي وقتا حس روشنفكريش گل مي كنه... دقيقا مثل همين الآن من! و مثل همين روزهاي من!


+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:4 PM  توسط علی حيدري  | 

شايد آن روزگار نيامده، روزگاري نو باشد...شايد!

"تو" مثل هميشه چه اشتياقي داشتي و "من" هم.

... وقتي كه در مقابلت ايستادم... نه؛ نشستم.

نمي دانم؛ ايستادم يا كه نشستم...!؟

قرار بود كه "من" بگويم و "تو" بشنوي، درست مثل هميشه...

نمي دانم چه شد كه در آخر حرفها، اشك از چشمانم سرازير شد...

و "تو" بدون اينكه متوجه شوم، اشكهايم را با دستانت پاك مي كردي. درست مثل هميشه!

به سراغ سالهاي گذشته رفتم...

آنها را بيرون آوردم تا به "تو" نشان دهم.

سال به سال را ورق مي زدم و "تو" فقط نگاه مي كردي. درست مثل هميشه...

سالهايي كه بدون "تو" گذشته بودند... سالهايي كه سرشار بودند از "من"؛ بدون "تو"!

...ورق مي زدم و "تو" نگاه مي كردي، بدون اينكه بگويي تمام آنها را ديده اي و خوانده اي!

()()

تصميمم را گرفته بودم. بايد كه فراموش مي كردم تمامي آن سالها را...

التماس مي كردند و "تو" نگاه مي كردي و "من" چقدر دلم مي سوخت برايشان!

"تو" روبرويم نشسته بودي و لبخند مي زدي؛ وقتي كه آن سالهاي تكّه تكّه، در مقابل ديدگانم مي سوختند و به هوا مي رفتند!

اما چاره اي نبود. بايد همه چيز را فراموش مي كردم...

تمام دلتنگيها را، دردها را، غم ها را، شادي ها را و هر چيز كه بدون "تو" گذشته و نوشته شده بود...

()()

ديگر، هيچ ندارم... از گذشته اي كه بدون "تو" آمده و رفته بود.

و اينك "من" مانده ام و "تو"... و يك روزگار نيامده!

روزگاري كه سخت منتظرش هستم!

و فقط براي آن زندگي مي كنم و نيز مي نويسم!

شايد كه آن روزگار نيامده؛ "روزگاري نو" باشد... شايد!

پس بايد از نو انديشيد، به همه چيز... به گذشته، به اكنون، به روزگار نيامده و به "تو"!

"تو"يي كه سالهاست روبرويم مي نشيني! لبخند مي زني و صبورانه به حرفهايم گوش مي كني...

و با دستانت، اشكهايم را پاك مي كني!

اصلا بايد از نو نوشت، از نو دلتنگ شد، از نو دردمند شد و از نو "عاشق"!

آري!"عاشق"...

عاشق"تو"...


پي نگاشت:

۱.چقدر دلم براي اين بيت تنگ شده بود:

چرا به نام آب و نان، نشاط خون نمي كني؟!

فتاد ليلي از نفس، چرا جنون نمي كني؟!

 

۲.جهت اداي تكليف هم بايد سر زد و هم فرياد...آنرا كه مامور به تكليف است، چه باك از نظر ديگران!؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  |