تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

گاهي كه روزهاي سپيد از راه مي رسند

روزهاي سياهمان به سرانجام مي رسند!

 

روزهاي سياهمان، همه در بند مي شوند

روزهاي سپيد، همه خوشرنگ مي شوند!

 

چشمان، همه سپيد، حتي گريه هامان سپيد

آندم كه مي شوند، تمامي روزهامان سپيد!

 

ماه، نيمه مي شود و ماه، محو مي شود

دردا كه روزهاي سپيد، چه كمرنگ مي شود

 

*     *     *

روزهاي سپيد! سفر چه تلخ، چه زود!( ۱)

آه اي روزهاي سپيدمان! تو را بدرود!

*     *     *

 

وقتي كه روزهاي سياه، از راه مي رسند

گويي كه روزهاي سپيد به اتمام مي رسند

 

روزهاي سياه، همه را در بند مي كشند

روزهاي سپيد، يكسره كمرنگ مي شوند!

 

*     *     *

روزهاي سياه، برمی گردند چه تلخ، چه زود!

آه اي محبوب سپيد روي من! تو را بدرود!


( ۱)وامي از استاد علي معلم دامغاني:

     سفر آوخ! سفر چه تلخ، چه زود

     آه محبوب من، تو را بدرود!


+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  | 
تصوير و صدايي كه از تلويزيون پخش مي شد، برايش آشنا بود. او را به فكر فرو برد. به سالهاي دور...

آنروزها هميشه پاتوقش سر كوچه ي ليلي بود. آنجا مي ايستاد تا بتواند او را ببيند. دختري آرام و كم حرف كه او ليلي صدايش مي كرد.

هرگز نفهميد كه ليلي بيشتر روزها به كجا مي رود، اما هميشه سعي مي كرد، خودش را بر سر راه او قرار دهد. گاهي شاخه اي گل به او هديه مي كرد و گاهي هم رباعيات خيام را برايش مي خواند و نظرش را در مورد آن مي گفت و ليلي هم با آرامش خاص و با نگاه پرمعنايش به او مي فهماند كه دريافتش از آن رباعي اشتباه بوده و جوابش را مي داد.

چند وقت بود كه از ليلي بي خبر بود، تا اينكه پس از مدتها دوباره او را ديد.

ليلي با ديدنش، يك جمله بيشتر نگفت: ديگر مرا فراموش كن!

او متحير مانده بود كه چه بگويد...!؟ وقتي اصرار كرد تا دليل اين حرف ليلي را بداند، تازه متوجه شد كه صهيونيست ها، سالها پيش، پدر و برادر ليلي را به شهادت رسانده بودند و ليلي، آن دختر آرام و سر به زير و كم حرف نيز مدتهاست كه به مين گذاري عليه صهيونيست ها مشغول است. براي همين، بازداشتش كرده بودند و اين مدت را نيز در زندان هاي صهيونيست ها سپري كرده بود.

از ليلي پرسيد:در زندان، شكنجه ات كردند...؟

اشك در چشمان ليلي حلقه زد و با آرامش خاص و صدايي محزون، پاسخ شنيد: آنجا، همه را شكنجه مي كردند و من هم يكي از آنها بودم. فقط قول بده كه ديگر مرا فراموش كني و هيچ گاه به من فكر نكني...!

ياد آخرين ديدارش با ليلي افتاد. آنروز كه صهيونيست ها به حيفا هجوم آورده بودند. همه داشتند حيفا را ترك مي كردند. هر چه اصرار كرد، ليلي قبول نكرد كه با او شهر را ترك كند. مي گفت كه مي خواهد در سرزمينش بماند و از آن دفاع كند. و او با اينكه خود را عاشق ليلي مي دانست، هم شهرش و هم ليلي را ترك كرده بود...

سالها بود كه از او خبري نداشت...

حرفهاي شمرده شمرده ي دخترك كه داشت در صفحه تلويزيون، متني را از روي كاغذي مي خواند، لحظه اي  او را به خود آورد...نگاهي به دخترك درون قاب شيشه اي تلويزيون كرد...دخترك، چفيه اي آبي به دور صورتش بسته بود و مقداري هم مواد منفجره به دور كمرش. و در پايان حرفهايش، اين جمله را با آرامشي خاص و صدايي رسا در صفحه ي شيشه اي تلويزيون گفت:

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءُ عند ربهم يرزقون...

تصوير مصمم دخترك، جايش را  به مجري خبر تلويزيون داد و مجري نيز به گفتن ادامه ي  اخبار پرداخت.

دوباره به فكر فرو رفت...تصوير دخترك، او را ياد چيزي انداخت...

راستي، چقدر آن صداي رسا و نگاه مصمم دخترك، شبيه به صدا و نگاه ليلي بود...


*با تاثیر از داستان زندگي نويسنده ي شهير فلسطيني؛ شهيد غسان كنفاني.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  | 

اول ما خلق الله "علي"...

شب نشانه رفته است،سينه ي كوير را

در كمان نهاده است،چرخ سفله،تير را

شب به سوي صبحدم،هر چه پيش مي رود

غم احاطه مي كند،نخلهاي پير را

گام مي زند كسي،با اذان،ميان شهر

در ركاب او اذان،مي رود مسير را

لحظه اي دگر زمان،لا به لاي شوق او

بسط مي دهد به تيغ،لحظه اي خطير را

تا بدين زمان هنوز،هيچ كس نديده است

ضربتي كه خم كند،قامت غدير را!!!

*  *  * 

آه اي يتيمها! تا پدر نرفته است

زودتر بياوريد،كاسه هاي شير را

گرچه وقت صبحدم،ساعتي پس از اذان

خون سر شكسته است،روزه ي امير را!

كاسه هاي شير را،زودتر بياوريد

تا به جرعه اي كند،ميهمان،اسير را!!!

                                 

                    

 محسن حسن زاده لیله کوهی


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  | 

در ميان تكه هاي استخوان،به دنبال چه مي گردي؟!

در ميان تابوت هاي بي نشان،به دنبال چه مي گردي؟!

به دنبال پسرت؟! پاره ي جگرت؟!

همان كه امانت خدا مي ناميدي اش و به هنگام بدرقه اش،فرياد مي كردي:

خدايا! امانتت را به تو برمي گردانم! و آنچه را كه در راهت دهم،بازپس نخواهم گرفت!

*

يادت هست،سحرگاه رفتن،وعده ي "فتح كربلا" را داده بود؟!

الوعده والوفاء!

"كربلا"،حرم حق است و دل مؤمن نيز حرم الله.و او ساليان سال است كه دلهاي مؤمنين را فتح كرده.

و كربلا را بايد در قلوب مؤمنين جُست...

*

يادت هست،سحرگاه رفتن،وعده ي آوردن "خاك كربلا" را داده بود؟!

حال،برايت يك مشت خاكستر آورده اند كه عطر دل انگيز كربلا را با خود دارد...

الوعده و الوفاء...


مي توانيد كليپ صوتي"انتظار بازگشت ستاره" را با حجم ۴۰۰ كيلوبايت از (اينجا) دانلود كنيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  |