تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

 

فلاش بكهاي نوشتاري! كه در ذيل خواهد آمد؛نقبي ست به خاطرات دوران تحصيل و دانش آموزي.البته نه براي فرار از واقعيت دوران جواني كه مسئوليت انسان در زندگي بيشتر شده و سختي هايش نيز همينطور،كه در پاسخ به دعوت دوستانم در وبلاگ"خط مقدم"،جهت نگاشتن قسمتي از خاطرات شيرين آن دوران و همينطور يادي از شيطنت و معصوميت از دست رفته ي دوران نونهالي و نوجواني ام...!

*فلاش بك ابتدايي!

سكانس اول:

مهدي،براي چندمين بار گفت:يادت نره بهت چي گفتم ها،حواست رو خوب جمع كن،اشتباه نگي ها...صد بار...!گفتم:چشم داداشي،صد بار كه نميگن.خودم دارم هر روز،تخم مرغ رو از زير مرغ ميارم.براي چي بگم خروس...

داخل مدرسه شديم.اولين روزهاي ثبت نام كلاس اول ابتدائي بود.به اتاق مدير رفتيم.مدير تا فهميد که براي ثبت نام اومدم،يك كاغذ گذاشت جلوم و گفت:يه نقاشي بكش.منم يه چوب كبريت بلند كشيدم و يه هشت،وسط كمرش و يه هشت هم،انتهاش و يه توپ قلقلي هم جاي سرش...مدير يه نگاهي با تعجب به من كرد و گفت بسه...! براي تست هوش بعدي،پرسيد مرغ تخم ميذاره يا خروس؟

با لبخندي كه حاكي از اعتماد به نفس زيادم بود،گفتم خوب معلومه ديگه؛خروس!!! اين جا بود كه مهدي...

سكانس دوم:

الله اكبر،بحول الله...تسبيحات اربعه چهار مرتبه...!!!

يك دفعه ديدم كه عليرضا دويد به سمت ناظم...منم ميكروفون مُكبّري رو ول كردم و دويدم به همون سمت!

عليرضا با هيجان خاصي،گفت:آقا اجازه،آرمان تسبيحات اربعه رو ميگه۴مرتبه بگید!

آقاي زنگنه هم يه نگاهي به من كرد و يه نگاه به عليرضا و بعد ازش پرسيد:رابع يعني چي؟عليرضا هم گفت:يعني چهار...آقاي زنگنه گفت:پس آرمان اشتباه نمي كنه!!! اصل تسبيحات اربعه،چهار مرتبه ست كه ما ميگيم سه مرتبه!!!

...و مُكبّرها از اون به بعد،تا مدتها مي گفتن: تسبيحات اربعه،چهار مرتبه!!!

*فلاش بك راهنمائي!

سكانس برتر:

آقاي موسوي صدام كرد.رفتم كنار صندليش.پرسيد:نمره ي علومت چند شده؟ جواب دادم:چهارده...[اولين بار بود كه نمرم،خيلي كم شده بود]

يه لبخندي زد و رو به بچه هاي كلاس كرد و شلنگ پلاستيكي و توپُرش رو درآورد و با لحن خاصي گفت:

هر چه بگندد،نمكش مي زنند...آرمان كه بگندد،كتكش مي زنند...!!!و خنده ي بچه ها و دستهاي كوچك آرمان...

[البته ناگفته نماند؛همين آقاي موسوي كه هم ناظم بود و هم معلم علوم ما،در حال حاضر همسايه ي ماست.هر وقت بهش سلام مي كنم،ياد اون وقتها ميوفتم]

*فلاش بك دبيرستان!

سكانس اول:

من،داخل ستون دوم قرار داشتم.خليل كه اندامش يه مقدار از همه ما بزرگتر بود،داشت مي گفت:ترس نداره که! دقت كنيد.من خودم بارها زدم و هيچ ترسي هم ندارم.خلاصه كلي به ما روحيه داد.

بعد از ستون اول،نوبت به ستون ما رسيد كه بريم تو خط آتش.رو به سيبل ها نشستيم و اسلحه ها رو خشاب گذاري كرديم.هنوز فرمانده ي ميدان،دستور آتش نداده بود كه صداي رگبار تير،از داخل ستون ما اومد.

نگاه كردم ديدم،خليل انقدر ترسيده بود كه تمام گلوله هاش رو يكجا به آسمون فرستاده بود...

سكانس دوم:

تمام آرزومون اين بود كه ارديبهشت بشه و دسته جمعي،با بچه هاي كلاس بريم نمايشگاه كتاب.

يادمه،تابوي! باكلاس بازي تو سالن كتابهاي خارجي رو،من شكستم! دم درش كه رسيديم،يكي از بچه ها پيشنهاد داد بريم داخل،ببينيم چه خبره...كل سالن،موكت شده بود.منم از خدا خواسته،كفشام رو در آوردم و زدم زير بغلم و پابرهنه! راه افتادم داخل غرفه ها،چرخ زدن!!!و كتابهاي فرانسوي و روسي و انگليسي و...رو ورق زدن. از بچه ها خنده و از بازديدكنندگان خارجي تعجب.[البته اونا فكر ميكردن من يه روشنفكر تمام عيارم.آخه،يه سيبيل آلپاچينويي(از نوع پدرخوانده) البته كم پشت(بدليل نداشتن سبيل)هم گذاشته بودم كه با اون سر و وضع،خيلي به روشنفكرها شبيه بودم!!!شايدم بعد رفتن من،خارجيها هم اين مكتب منو ادامه دادن!!!چون روشنفكري،يعني وقتي از چيزي سر در نمياري،اون رو تحسين كني و وقتي ميخواي حرف بزني،انقدر صغري و كبري بچيني كه طرف نفهمه شما چي داري ميگي و هر دوي اينها يعني اينكه شما خيلي مي فهمي!!!]

سكانس سوم:

براي تبليغات شهردار مدرسه،روي يه برگه با خط درشت مي نوشتم:"جان مادرتان به آرمان راي بدهيد"و مي زدم پشت در اتاق مدير تا همه ببينن! البته،تبليغات ديگه اي هم مي كردم.مثلا:

سيد جلال،با چاقو توپ رو از وسط،دو نيم مي كرد و يكيش رو كه مثل كلاه حاجي ها مي شد،ميذاشت رو سرم.بعد منو رو شونه هاش قرار مي داد و شروع مي كرد به شعار دادن:حاج آرمان...حاج آرمان...

كمتر از چند دقيقه،كل مدرسه پشت سر ما ميومدن و شعار مي دادن:حاج آرمان...حاج آرمان...منم براي خودم كلي كيف ميكردم كه با اين جمعيت هوادار،ايندفعه شهردار مدرسه ام!!!

يكبار،تو همين تبليغات و سوار بر شونه های سید جلال،رفتيم داخل سالن كه ديدم،همه فرار كردن...تا اومدم به خودم بجنبم،از بالاي شونه هاي سيد جلال كه تقريبا ۱۹۰ سانت قد داشت،پَرت شدم رو پله ها.وقتي روبروم رو نگاه كردم ديدم،شربياني[مدير دبيرستان] داره شلاقي مياد طرفم و ...

سكانس چهارم:

آزمايشگاه شيمي داشتيم و بحث جوهرليمو بود.هرچي به معلم آزمايشگاه،اصرار كردم تا يه مقدار جوهر ليمو بخورم قبول نكرد.كلاس كه تموم شد،اومديم بيرون و آقاي شنايي[معلم آزمايشگاه]موند داخل.

از داخل سوراخ كليد در،نگاه كردم،ديدم آقاي شنايي داره تند تند،جوهر ليمو مي خوره.رفتم تمام بچه ها رو صدا زدم و آوردم...همه،يكي يكي از سوراخ كليد،نگاه مي كردن.كه یکهو معلم بو بُرد و فهميد كه كار من بوده.

از اون به بعد و تا آخر ترم،هر وقت كه مي خواست بياد سر كلاس،اول جلوي در مي ايستاد و يه نگاه به من مي كرد و مي گفت:خودت سريع،برو گمشو بيرون!!!

سكانس پنجم:

ديگه معروف شده بودم.آخر ترم كه مي شد،يه كارنامه،مدرسه صادر مي كرد،يه کارنامه من!!!

هركي كه مشروط مي شد و درسي رو مي افتاد،كارنامه ي مدرسه رو مي آورد پيشم و منم با نمرات و معدل بالا قبولش ميكردم،تا بره و جلوي خانوادش پُز بده.يكي دو نفر رو هم،چند سالي پيش از موعد،کارنامه ی ديپلم جهشي براشون صادر كردم تا برن ازدواج كنن!!!

*تيتراژ پاياني:

باقي خاطرات[مخصوصا خاطرات سال آخر دبیرستان و بویژه دوران پیش دانشگاهی]،به دليل بدآموزی و هرگونه الگو برداري غير مجاز! و همينطور شك كردن در سلامت عقل بنده،نوشته نخواهد شد!!!هر چند که معتقدم،کسی نمی تواند از این خاطرات الگو برداری کند!!!که:

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست 

نه هر که سر بتراشد،قلندری داند!!!


توضيحات:

حال كه يادي از دوران كودكي كردم،بد نيست،يادي هم از نوستالژيك هاي آن زمان كنم.

هادي و هدي،هوشيار و بيدار،كار و انديشه،زهره و زهرا،چاق و لاغرو سایر مجموعه ها و سریالهای آن زمان،كه با تک تک آنها بزرگ شديم و زندگی کردیم...

موزيك تعدادي از اين نوستالژيك هاي دوران كودكي رامي توانيد از قسمت زير دانلود كنيد .

۱.بو علی سینا(۵۲۲ کیلو بایت)

۲.سلطان و شبان(۳۲۱ کیلو بایت)

۳.آنت(موزیک متن این کارتون،ساخته ی مجید انتظامیه)(۱۹۳ کیلو بایت)

۴.قصه ی ظهر جمعه(۱۷۱ کیلو بایت)

۵.علی کوچولو(۲۵۶ کیلو بایت)

۶.هادی و هدی(۱۶۳ کیلو بایت)

۷.خونه ی مادربزرگه(۱۳۲ کیلو بایت)

موزیک متن وبلاگ،به نام"یار دبستانی"رو هم می تونید از اینجادانلود کنید.

نکته مهم:اگر قالب وبلاگ به هم ریخته نمایش داده می شود و یا هنگام دانلود فایلها با عدم دریافت آنها مواجهید،به این دلیل است که قالب و فایلهای صوتی وبلاگ،در سایت پرشین گیگ،آپلود شده اند و امکان اینکه اکانت مورد استفاده ی شما،سایت پرشین گیگ را ساپورت نکند،هست.بنابراین باید با اکانتی که پرشین گیگ را ساپورت می کند،کانکت شوید.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:0 AM  توسط علی حيدري  | 

 

متني كه در ذيل،خواهد آمد،سروده اي ست از "رضا برجي"[عكاس و مستند ساز دفاع مقدس]

خوب يادم هست كه در دوران نوجواني،بارها و بارها اين شعر را مي خواندم و احساس لذت و شعفي عجيب به من دست مي داد.

هر وقت كه اين متن را مي خواندم؛احساس مي كردم تمام دردهاي دروني ام تسكين مي يابند و گاهي اوقات هم...

اين روزها نيز كه در ابتداي مسير جواني قرار دارم و دلم بمانند همان ايّام،از دردي دروني رنج مي بَرَد،تنها با خواندن اين شعر،تسكين پيدا مي كنم.البته شايد اين شعر به مذاق عده اي خوش نيايد و مرا فاشيست و دُگم و جنگ طلب و احساساتي و هر چيز ديگري بنامند.ولي اصلا برايم مهم نيست،آنها چه نظری در مورد من دارند!كه:

مرا عهدي ست با جانان،كه تا جان در بدن دارم

هواداران كويش را،چو جان خويشتن دارم

*

ارائه ي كارت شناسائي الزامي است. 

اوكي!

من"شاعر"نيستم،يك"بسيجي"ام.

از قضا،از"شعر"آنقدر ميدانم كه از"اتم"

من"شاعر"نيستم،

اما از"شاعران بي درد"،همان قدر بيزارم

كه از"زنان سيگاري"پشت چراغ قرمز"پارك وي"

سخت دلتنگم،از وزن و قافيه بيزارم،از سخنرانان بي درد هم.

"منبري"كه بر آن"فرياد"نزنند،به درد"خرك ژيمناستيك"هم نمي خورد!

"سنگر"!!!و...نيز"شهادت"مي دهد

كه من يك"بسيجي"ام و"شاعر"ي نمي دانم،

دلم مي خواهد بد بگويم به شهري كه ايستادن بلد نيست،

به جماعتي كه گريه بلد نيستند.

به شاعراني كه وزن و قافيه را مي شناسند،

اما اندوه دل مردمانشان را نه،

شاعراني كه"كاپيتان بلاك"مي كِشند

و"زغال جكسون"مصرف مي كنند.

تماشاگران"قرمزته"،"آبيته"از بعضي شاعران،شاعرترند.

مصرف،مصرف،مصرف

خاك بر سر خياباني كه"توشيبا"را نمي شناسد!

و"سوني"را ناديده مي گيرد

و به"سامسونگ"سلام نمي دهد!

مصرف،مصرف،مصرف

من"شاعر"نيستم تا بگويم:آبشار سبز گلهاي سفيد

و انارهايي كه تَرَك بر مي دارند

و ستارگاني كه چشمك مي زنند

و دختركاني كه اندوه ما را ريسه مي روند

و پارس سگي كه افكار سوزانا را به هم مي ريزد

و انگوري كه تشنه شراب شدن است

و مهتاب كه به عشق من و تو لبخند مي زند

و شب و سكوت

و صداي دل انگيز جز جز زغالها

و چشمهاي خمار شاعران بي خيال،

آدمهاي بي خيال،

دلهاي بي خيال،

طبلهاي بي خيال،

عالم بي خيال...

من يك"بسيجي"ام

و از كاسه در مي آورم چشمي را كه به"حاج همّت"چپ نگاه كند

و خُرد مي كنم دهاني را كه به"حاج احمد متوسليان"بد بگويد

برويد از اينها زندگي كردن بياموزيد،"عشق"ورزيدن بياموزيد

من يك"بسيجي"ام

و قسم مي خورم؛"حاج همّت"،"علامت ظهور"بود

من يك"بسيجي"ام

و فرياد مي زنم"حاج احمد متوسليان"را به روزنامه ها تبعيد نكنيد!

من قسم مي خورم"حاج احمد"نشانه بود تا جاده را عوضي نرويم

تا ماشين هاي"بنز"زيرمان نكنند.

"حاج همّت"،افتخارش"ميراندا"خوردن با"به به تو "نبود،

افتخارش آب كيوي خوردن در گيلاس طلايي نبود

"دهان حاجي"،"محراب كلمات"بود،

"لبها"يش"بال فرشته"ها را بوسيده بودند،

"دهان حاجي"،"رودخانه صلوات"بود

و او روزي براي همه گفت:

«من در پوتين بسيجي آب مي خورم»

و بعد هم"گريه"كرد،

اين را"حاجي"گفت و"گريه"كرد

و گفتم"حاجي"چقدر"بزرگ"بود

چه خوب است بعضي ها بشنوند و با خودشان خلوت كنند

من"شاعر"نيستم،من يك"بسيجي"ام

امّا"حاج احمد متوسليان"يك"بسيجي شاعر"بود،

او زندگي اش"شعر بلند"ي بود كه در"قافيه فلسطين"تمام شد،

او آنقدر بزرگ بود كه همه اش سهم ما نمي شد،

خدا قدري از بزرگي اش را به همسايگان مديترانه هديه داد

تا سرزمينشان را تطهير كنند

تا"سربلندي"را بياموزند و از"شهادت"طفره نروند و با"عاشقي"كنار بيايند

من يك"بسيجي"ام

نه "چپم"،نه"راستم"،نه"راديكالم"،نه"ميانه رو"

كاش"شلمچه"مرا بلعيده بود

تا با اين كاروانها كه هر از گاه سري به"تهران"مي زنند

به"بهشت زهرا"مي رفتم.

من يك"بسيجي"ام و شماره پلاکم ۲۲/۱۱/۱۳۵۷است

و هر روز در"باتلاق گناه"فرو مي روم

«و كور شوم اگر دروغ بگويم»

سلام بر بچه هاي"بي پلاك"و"باپلاك"

سلام بر شانه هاي خسته،زير تابوت"بچه هاي فكّه"

اين تابوتها براي هفت سين آسمان سنبل مي برند،

اينها اهل"وفا"بودند و اهل"بلا"،حديث عاشقي اينها از جنس ديگري بود،

علاج"زخم"شان،خروار"تركش"بود،

علاج"تشنگي"شان هزار"تير داغ

آفتاب"شلمچه"خوب مي داند"تشنگي"يعني چه!!!

من يك"بسيجي"ام

و خدا مي داند نَبُريده ام و قسم مي خورم"بسيجي"مانده ام.

«اي جماعت! ما بسيجي مانده ايم»

و اين تابوتها كه هنوز شما را رها نكرده اند، گواه ما هستند.

اي جماعت"سنگدل"!

اي جماعت"بي خيال"!

اي جماعت"حرّاف"!

كه حتي يك لبخند به"بسيجي"نزديد

من"شاعر"نيستم

و سرمايه ام كوله باري از"درد"است

و هزار زخم و چشماني كه هر جمعه به آسمان خيره مي ماند.

من يك"بسيجي"ام،

«رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود»

آه! چه ميزهاي قشنگي

چه دستهاي لطيفي

چه سفره هاي تميزي

چه جيبهاي بلندي

چه انتظار عجيبي براي گنده شدن

عجب زمانه ي سختي

و اين عروسكان زنده به آرايش"سرخ"،"نيلي"،"سياه"،"سفيد"و ...

عجب،روي اين دوش مردم چيست؟

يك مشت استخوان

"داوود ابراهيمي"

يك مشت استخوان

"عبدالعلي طاهريان"

يك مشت استخوان

- اينها كي اند؟

- "بسيجي"اند!؟

- كي"خسته"است؟

- "دشمن"!

من شاعری نمی دانم،اما می نویسم:

«بسیجی؛شهید جبهه،مظلوم شهر»

چه تابلوی عجیبی در روزنامه بود:«بن بست تبلیغات اسلامی!»

و چراغ های قرمز اینجا چه قدر طولانی اند...

دلم سخت گرفته برادر بيا كه مرحم اين زخم،كيسه اي نمك است

 و من يك بسيجي ام...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:55 PM  توسط علی حيدري  | 

 

برداشت اول: "بيمارستان سينا ـــ بخشCCU"

كليّه هايش از كار افتاده بودند.هيچ كدام از مسئولين،حتي زحمت يك ملاقات خشك و خالي را هم به خودشان نداده بودند.امّا،خودش مي گفت:شرمنده ي آن"دختر ساكن شهرك غرب"شده كه پس از خواندن مقاله ي كيهان آمده بود و اصرار داشت كه كليّه اش را به او بدهد و البته او قبول نكرده بود.

بعد از چند روز كه مرخص شد،با همان حال مريضش به هر جا كه دعوتش مي كردند،مي رفت.

 

برداشت دوم: "بيمارستان شهيد رجايي ـــ بخشCCU"

حالش دوباره خراب شده بود و اين بار،مشكل از قلبش بود.هر روز كه مي گذشت،حالش وخيم تر مي شد.بدنش ديگر به دياليز جواب نمي داد.

 

برداشت سوم: "بيمارستان امام خميني ـــ بخش دياليز"

آخرين جمعه ي شهريور ماه بود.حالش اصلا خوب نبود. مي گفت:يك طرف بدنش بي حس شده.به او گفته بودند كه يك هفته است سكته ي مغزي كرده و كسي خبردار نشده! منتظر بودند تا ICU خالي شود و او را انتقال بدهند به آنجا.روحيه ي خوبي داشت.اعتقاد داشت تابحال هر چيز كه از شهدا و مادرانشان خواسته،اجابت شده.

 

برداشت چهارم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ بخشICU"

همين كه بستري شد،از پرستار،سراغ قبله را گرفت.

وقتي رسيدم منزل،به چند نفري كه مي شناختم شان،زنگ زدم و گفتم:"بابا اين بچه دارد تلف مي شود.نمي خواهيد فيلمي،عكسي،گزارشي تهيّه كنيد؟و...

يازده صبح بود،زنگ زد.گفت:چند گروه خبرنگار و فيلمبردار آمده اند اينجا،دارم مصاحبه مي كنم و...

 

برداشت پنجم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده – غروب ۲۷شهريور ماه۸۳"

طنين آواي اذان مغرب،در گوش شهر مي پيچيد.گفت:نفسم تنگ شده.پرستار آمد و اكسيژن به دهانش وصل كرد.ديگر نفسش بالا نمي آمد.كمي به اين طرف و آن طرف تخت،غلت زد.شانه هايش را ماساژ دادم.حالش بدتر شده بود.رفتم سراغ دكترها و پرستارها.دوباره برگشتم بالاي سرش.دستهايش را گرفتم.تكان شديدي خورد و دستهايش در دستانم قفل شد.

 

برداشت ششم: بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ جلوي دربICU"

جواني آمد جلو و پس از اينكه مطمئن شد من از آشنايان او هستم،گفت:ديشب خيلي نگران و ناراحت نشسته بودم.او مرا صدا زد و پرسيد:چرا اينقدر ناراحتي؟

جواب دادم:مريض بدحال دارم. نگران حال مريضم هستم.

گفت:اگر يك كاري بگويم انجام مي دهي تا حال مريضت خوب شود؟

جواب دادم:چراكه انجام نمي دهم؟!

گفت:همين الان تو قلبت نيت كن كه اگر حال مريضت خوب شد،بروي قطعه ۴۴ و سنگ مزار شهداي گمنام را بشويي.

جواب دادم:اين كه كاري ندارد.

گفت:تو نيّت كن،شهدا خودشان مدد مي دهند.

پرسيدم خوب چي شد؟

با گريه ادامه داد:به خدا حال مريضم خوب شد.من الان نگران حال ايشان هستم...

 

برداشت هفتم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ ساعت يك بامداد ـــ ۲۸ شهريور۸۳"

روز ولادت حضرت حسين بن علي(ع) و شب ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود.

بلندگوي بيمارستان،همراهان بيمار را صدا كرد.كار تمام شده بود...

 

برداشت هشتم: "قطعه ي ۴۴"

در ميان سنگ هاي سپيد مزار شهداي گمنام؛سنگي را مي يابي كه نامي آشنا و غريب،بر روي آن حك شده:

بسيجي ترين شاعر شهداي گمنام؛ابوالفضل سپهر...


توضيحات:

۱.برداشتهايي آزاد از آخرين روزهاي حيات غريبانه ي شاعر و بسيجي مظلوم،ابوالفضل سپهر.به نقل از خاطرات"گلعلي بابايي"[مؤلف كتاب"همپاي صاعقه"]

۲.معتقدم؛انقلاب محصور در چنبره ي محافظه كاري،فرزندان خويش را خواهد كُشت!

…با نگاهي به چاپ هاي اول مجموعه سروده هاي سپهر،با نام "دفتر آبي"،مقاله اي به نام "فرشته پلاك طلايي ميخواد"را خواهيد يافت كه سپهر عزيز،روزگاري پيش آن را در نشريه ي فكه ي حميد داودآبادي به چاپ رسانده بود و وصيّت كرده بود كه آنرا در مقدمه ي كتابش به چاپ برسانند.

اين كار انجام شد،وليكن در چاپهاي جديد همان كتاب كه به نام"دفتر سرخ"منتشر مي شود،اثري از اين مقاله نخواهيد يافت.شايد به اين دليل است كه در اين مقاله،نام اكثر سياسيّون ذكر شده و با صراحت تمام از آنها انتقاد شده.و براي همين است كه معتقدم؛

انقلاب محصور در چنبره ي محافظه كاري،فرزندان خويش را خواهد كُشت!

۳.سروده اي از ابوالفضل سپهر:

هر چند كه بر پيكر ما تاخته ايد

از جمجمه هاي ما،بنا ساخته ايد

هر چند ز خون پهلوانان اينك؛

ديريست،به ضرب سكّه پرداخته ايد

هر چند كه از،رگ رگ بُبريده ي ما

زنجير طلا به گردن انداخته ايد

هر چند كه در باغ شقايق هامان

چونان علف هرز،قد افراخته ياد

غم نيست اگر به اشك ما طعنه زنيد

تاريخ قبيله را چو نشناخته ايد

امّا،به همان كه رفت و نآمد خبرش

سوگند كه اي دوزخيان،باخته ايد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:34 PM  توسط علی حيدري  | 

گياه خشكيده با بهاران،سبز خواهد شد و حياتي نو را آغاز خواهد كرد.

زمين مرده با بهاران،زنده خواهد شد و نيز آماده براي روئيدن.

و از همين روست كه خاك تفتيده،حاصلخيز مي گردد و درخت تكيده،پر شاخ و برگ.

جسم و جان عالم و عالميان نيز انتظار بهاران را مي كشند تا حياتي دگرباره،يابند.

بهاران،نويد بخش انقلابي ديگر است،در دل مخلوقات. و با آمدنش،حيات مرده ی آنها به زيستني  تازه،بدل خواهد گشت.

انقلاب صيام،بهار دلهاست و با آمدنش،روح و جان آدمي،حياتي دگرباره خواهد يافت.

آيا در بهار صيام،دلهاي فرو مرده ي ما را نيز مجال زيستني تازه،خواهد بود؟!


توضيحات:

۱)

با تاثير از متني به قلم شهيد سيد مرتضي آويني

۲)

ماه رمضان شد،مي و ميخانه بر افتاد

عشق و طرب و باده به وقت دگر افتاد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 5:29 PM  توسط علی حيدري  | 

يازده سال بيش نداشتي كه،شَهرَت را سَر بُريدند. و خوكهاي صرب صهيون،كشتزار عدالت را لگد مال كردند،تا بر زمين،واژه اي به نام صلح نرويَد. و تو،نه بر شوراي امنيت و نه بر سازمان پيمان آتلانتيك شمالي،دل بسته بودي! كه چشم،بر دستان و حنجره ها و قلوب ما،دوخته بودي!

صليبيان صهيونيست،كودكان و زنان شَهرت را سر بُريدند،تا مجالي براي فرياد كردن،پيدا نكنيد،غافل از اينكه؛

"حلقوم ها را مي توان بُريد،

امّا فريادها را هرگز.

فريادي كه از حلقوم بُريده بر مي آيد،

جاودانه مي ماند!"

يازده سال بيش نداري و مطمئنم،يازده قرن ديگر هم،معناي يازده سپتامبر را نخواهي فهميد!

جنون زدگان مست از شراب متعفّن قدرت طلبي،در جهان امروز،هنوز مدينه ي افلاطوني و دروغينشان را،در جعبه ي خمپاره هاي غني شده از پست فطرتي و ديو سيرتي مي جويند! درست بمانند جنگهاي اروپايي اول و دوم؛كه به دروغ،ما را نيز در جنايتهاي صبوعانه يشان و كشتار نزديك به ۶۰ ميليون انسان،شريك مي كنند و نامش را جنگ هاي جهاني،نهاده اند!

عزيزم!

مي دانم كه تو نيز دل بر شكمباره هاي شيخ نشين جزيره هاي هوس و ابتذال نبسته اي! كه چشم،بر دستان و حنجره ها و قلوب ما دوخته اي. و ما نيز با ديدن اشكهايت،دل از كف داده ايم و طاقتمان تاب شده. ولي شايد هنوز وقت آن نرسيده كه علمدار لشكر صبح،فرياد "انّا الحقّ" سر دهد و ريختن خون حراميان بزدل را حلال گرداند.

قطره قطره ي اشكهايت را،سرمه ي چشم دلمان خواهيم كرد،تا روز موعود فرا رسد!

يازده سال بيش ندارد. ليكن،آن هنگام كه از نبرد سخن مي گويد،تو گويي؛قدرت و شجاعت يازده ميليون انسان،در دلش جمع آمده! چه مي گويم...قدرت يازده ميليون انسان،در برابر قدرت لايزال الهي، هيچ به حساب نيايد و شايد او،به سرچشمه ي همان قدرت لايزال الهي،متّصل است كه چنين مي خندد و باكي از سلاحهاي پيشرفته ي دشمن ندارد!؟

او از اعماق تاريخ،پا بدين جا نهاده،تا آن عهد ازلي ستانده شده از انسان،در آغاز خلقت را،با قالوا بلي اي چنين،لبيك گويد و زمين را گورستان قلدران مفلوك و مستكبر و ظالم گرداند. و قطره اي باشد از يَمّ ناپيدا كران سپاهيان آخرالزّماني رسول الله(ص). او فرزندي ست از فرزندان خميني. هم آنان كه روزگاري،حضرت روح الله،وعده يشان را داده و فرموده بود:

"سربازان من در گهواره ها هستند."

و اگر راستش را بخواهيد؛تا ابد،هر كودكي كه در اين آب و خاك متولّد گردد،سرباز خميني خواهد بود...!

كودكاني كه وقتي بدون هيچ پيشينه ي قبلي،تصويري از حضرتش را در مقابلشان قرار مي دهي،با لفظ "آقا" خطابش مي كنند و تو خود بهتر مي داني كه ريشه ي اين محبّت در كجاست...هر چند؛

"آنان كه معناي ولايت را نمي دانند؛سخت،در كار ما درمانده اند!"

به زودي قطار صبح،از راه خواهد رسيد و لشكريان سپاه عدالت را كه ساليان درازي ست،منتظرش هستند،سوار خواهد كرد،تا نقاب از چهره ي تزوير و نيرنگ شب برگيرند و از نور شمس آسمان ولايت كليّه،جهان را منوّر گردانند.

راستي،مي داني مقصد قطار،كجا خواهد بود؟! هر كجا كه مي خواهد باشد.چه فرقي مي كند؟!

بيت المقدس،غزّه،سارايوو،كوزوو،مزار شريف،نجف،كربلا،قانا،ضاحيه و...

قطار صبح به هر كجا كه رَوَد،از كربلا عبور خواهد كرد،و شايد از همين روست كه هنوز،پس از قرنها،سپاهيان عدالت،خود را راهيان كربلا مي نامند...يكبار ديگر،با تامّل،به سربند آن يازده ساله،بنگر...

راهيان كربلا...

 

باش تا صبح دولتت بدمد

كين هنوز از نتايج سحر است


توضيحات:

۱)آنانكه به مسجد فيروز آبادي ري،در جوار حرم حضرت سيّد الكريم آمده اند. آرامگاهي را مشاهده مي كنند كه رو به ويراني نهاده. و آن آرامگاه "جلال آل احمد" و يا بهتر بگويم، "جلال آل قلم"  است، كه در كنج غربت و مظلوميت تاريخ فرهنگي كشورمان قرار گرفته. همو كه مي گفت:

من،زندگي مي كنم تا بنويسم و آنهاي ديگر،زندگي مي كنند،بدون هيچ گونه قصد و هدفي!

۲)متن ها،با توجه به تصاوير نوشته شده اند و براي ديدن تصاوير،كافيست مقداري صبر كنيد تا آنها لود شوند.

۳)مي توانيد كليپ صوتي "حلقوم هاي بريده" را با حجم۳۵۰ كيلو بايت از اينجا دانلود كنيد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:9 PM  توسط علی حيدري  | 

بگذار فراموش كنم،كاغذهاي پاره پاره را.

بگذار فراموش كنم،كاغذهاي خط خورده را.

بگذار فراموش كنم،خطهاي پاك شده ات را!

بگذار فراموش كنم،اشعار سوخته ات را!

 

بگذار فراموش كنند،گامهاي آخرت را!

بگذار فراموش كنند،لبخندهاي آخرت را!

 

امّا؛

هرگز مخواه كه فراموش كنم،طعنه هاي دوستان امروزت را در آن روزگاران.

هرگز مخواه كه فراموش كنم،صداي محزون و مظلومانه ات را.

هرگز مخواه كه فراموش كنم،تَر بودن برگ برگ نوشته هايت را

هرگز مخواه كه فراموش كنم،روايت هاي عاشقانه ات را از دوران حكومت عشق!

 

آري!

هرگز از ياد نخواهم برد،«انگيزه هاي الهي»ات را،«دوكوهه»ات را،«شهر آسماني»ات را،«دلباخته»ات را،«ديدار»ت را و چه بگويم...«شب عاشورائي»ات را...

و اين آخري را بايد كه بارها و بارها به تماشا نشست و گريست.

به تصوير كشيدن چهره هاي مردان خدا در شب عاشورايي؛فقط و فقط از چون تويي بر مي آمد.

مرداني كه اين خاكدان بلا،عرصه اي گشت براي تجلي دگرباره يشان از ملكوت اعلي به سوي ديار«ظلومان و جهولان»!

هم آنان كه آمده بودند تا حقيقت اُنسي انسان را معنا كنند. و او را از غفلتكده هاي غرور آباد پرتكلّف نفس امّاره،به سوي وادي ايمن ملكوت نشينان عالم بقا،رهنمون باشند.

آنان كه به انسان،اعتباري دیگرباره بخشيدند و وجه ي خليفة الهي صالحان و وارثان ارض خاكي را،براي جهانيان،به تصوير كشيدند.

آنان كه هنرمندانه ترين اثر و شاهكار عالم امكان را با كشيدن تابلوهايي از خط خون سرخ دميده شده در رگهاي حيات طيّبه و آسماني انسان،تصوير كردند. و چنين نگارگري را،از پير و مراد مي فروشان شهر عشق،آموخته بودند.

پير و مرادي كه به مريدان سربدار و سينه چاك و جان بر كفش آموخته بود:

«شهادت،هنر مردان خداست...»

و اگر اینچنين نيست...

چه بگويم...كه در اين روزگار،هنر معهود،چنان مظلوم و مهجور واقع شده که بجز اهل حقیقت را نمی توان داعیه دار آن دانست و هنر موجود نیز چیزی جز حدیث بی دردی و رفاه طلبی و انفعال نخواهد بود. لیکن مدعیان هنر جدید در عصر ما،آنچنان هاله ای از عرفان و تقدس دروغین بر گرد آن پیچیده اند که اگر حرفي در باب هنر حقیقی و موعود گفته شود،مورد اتهامهای گوناگون قرار خواهد گرفت...پس بگذار،بگذرم...

آري!

هرگز از ياد نخواهم برد شب عاشورايي ات را كه در آن مردان خدا را به تصوير كشيدي،و بارها به تماشا خواهم نشست و بسیار بر آن خواهم گريست...

...خواهم گریست بر دلمردگی ام...بر لنجزار عفن عاداتی که سخت در آن دست و پا مي زنم و آنچنان دل بر این عادات،بسته ام كه تو گويي تنها،زیستنی چنین در میان چراگاه خواب و خور و خشم و شهوت و اميال نفساني،غایت زندگی انسان بر این کره ی خاکی ست و نه زیستنی خدا آگاهانه و مرگ آگاهانه!

اي كاش! مي توانستم لذّت زيستني مرگ آگاهانه را دريابم و دستي جاودانه،مرا نيز از منجلاب عادات سخيف،بيرون كشد!

«...اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ي ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي؛دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز،از اين منجلاب بيرون كش!»


توضيحات لازم:

۱)درود خدا بر شهيد محمود كاوه كه شهيد آبشناسان،فرمانده ي لشكر ۲۳نوهد،در وصفش فرمود:

اگر در دنيا،يك چريك پاك باخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام وجود داشته باشد،محمود كاوه است...

۲)امروز قسمتي از كتابچه ي مرد روياها كه ضميمه ي آخر هفته ي روزنامه ي همشهري هست و توي اتوبوسها ميذارن براي مطالعه ي مسافران،رو، خوندم. خلاصه ي نمايشنامه ي بسيار زيبا و دراماتيك مرد روياهاي استاد سيد مهدي شجاعي كه در مورد زندگی شهيد چمران هست.

واقعا متاسف شدم وقتي ديدم صفحات اين كتابچه از هنگام چاپ كه بهم چسبيده بوده تا بحال از هم جدا نشده و اين يعني كه كسي اصلا لاي اين كتابچه رو باز نكرده! مطمئنم...والا اون صفحات قبل از مطالعه ي من از هم جدا مي شدند.اي كاش ميتونستم قسمتهايي از اين نمايشنامه ي زيبا رو براتون بنويسم...

۳)كليپ صوتي«شب عاشورايي»رو ميتونيد با ذکر یادی از حکیم متالهه ی حزب الله؛شهید سید مرتضی آوینی، با دو كيفيت از اینجا(۴۰۴كيلوبايت) و يا اینجا(۸۰۳كيلوبايت ) دانلود كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:28 PM  توسط علی حيدري  | 

 

واژه هاي پست

واژه هاي بي مقدار

واژه ها،چونان سقفهاي بي ديوار!

 

واج هاي ناموزون

واج هاي كوتاه

واج ها،چونان شرمساري گل سرخ به هنگام پگاه!

آه! كه با تمامي  واژه ها

تو را ننوشتند!

و با تمامي واج ها

نسرودند!

 

آواز مي خواند كسي

كه از كوچه مي گذشت:

تنها؛

«با هر چه عشق،نام تو را مي توان نوشت

با هر چه رود،نام تو را مي توان سرود ...»

...و ميترسم مبادا

كه او نيز

محصور گرداند تو را

در واج ها و واژه ها!

 

اي ابتداي واج ها و واژه ها

اي منتهاي واژه ها و واج ها

كدامين زمان،آيا

تو را مي توان نوشت،

تو را مي توان سرود؛

فارغ از تمامي واج ها و واژه ها...؟!


+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 3:0 PM  توسط علی حيدري  | 

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام مردخيز غبار كرانه را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم، سكّه به نام محمّد است

شبها شب اند و قدر، شب عاشقانه‏هاست
عالم فسانه، عشق،فسانه ي فسانه‏هاست
راوى! بخوان كه رستم افسانه مى‏رسد
جوهرفروش همّت مردانه مى‏رسد
راوى! بخوان كه افسر سيّارگان مَه است
راوى! بخوان كه مهدى موعود در ره است

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكّه به نام محمّد است
خونين به راه دادرسى ايستاده‏ايم
چون لاله داغدار كسى ايستاده‏ايم

اينجا خوش است،ضجّه ي زنجيريان هنوز
مردم‏كُش است،دشنه تقديريان هنوز
اينجا هنوز عرصه ي گير و كشاكش است
اينجا هنوز خواب اسارت مشوّش است
اينجا جهان شب است،ولى بى‏كرانه نيست
فرداى روشنايى ره بى‏بهانه نيست
شبها شب اند و قدر شب عاشقانه‏هاست
عالم فسانه،عشق،فسانه‏ى فسانه‏هاست

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد دستبرد شگفتى دوباره را
باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور كنيم سكّه به نام محمّد است

قسمتي از مثنوي «رجعت سرخ ستاره»؛سروده ي استاد «علي معلم دامغاني»

 

بر خلاف تصور عامّه ي مردم،روز ولادت حضرت ولي عصر(عج)،هيچ ارتباطي با ظهور ايشان ندارد و گاهي اوقات نيز در ميان آدابي كه در اين روز،براي مردم به صورت يك امر واجب درآمده،هيچ نشاني از حضرت صاحب الامر(عج) نمي توان يافت...و چه بسا كه آن حضرت،به عنوان مظلومترين و غريب ترين شخص،در اين ايّام باشند!

بقول آن عزيز،حتي در ميدان وليّ عصر نيز تنها تر از ايشان،كسي را نمي توان يافت!

*

متن ذيل،قسمتهايي از سخنراني حضرت آيت الله جوادي آملي در مورد امام زمانهاي جعلي و خيالي مي باشد كه سال ۱۳۸۳در نشريه افق حوزه به چاپ رسيده است.

 

...در جريان‌ مهدويّت‌، كم‌ نبودند عده‌اي‌ كه‌ مي‌گفتند چگونه‌ مي‌شود كسي‌ به‌ نام‌ امام‌ زمان‌ باشد و ظهور كند. بعد كم‌،كم‌ مهدويّت‌ شخصي‌، تبديل‌ به‌ مهدويّت‌ نوعي‌ شد و مدعيان‌ فراواني‌ پيدا كرد.

جريان‌بابيّت‌ و بهائيّت‌ و امثال‌ ذلك‌ از اين‌ قبيل‌ است‌.

...بايد مدعيان‌ رؤيت‌،بساطشان‌ را جمع‌ كنند.چون‌ افراد به‌ شدّت‌ به‌ حضرت‌ علاقه‌مند و ارادتمندند،اگر كسي‌ ادعاي‌ رويت‌ كند و ظاهرالصّلاح‌ هم‌ باشد ممكن‌ است‌ مقبول‌ قرار بگيرد و اين‌ مشكلات‌ فراواني‌ دارد.

در جريان‌ رؤيت‌ بايد اين‌ كارها روشن‌ شود، خيلي‌ از موارد است‌ كه‌ انسان‌ بيمار دارد و شفا پيدا مي‌كند يا گمشده‌اي‌ دارد، پيدا مي‌كند. اما آيا اينها به‌ وسيله‌ شخص‌ حضرت‌ است‌ يا اولياي‌ فراواني‌ كه‌ زير نظر حضرت‌ هستند و يا شاگردان‌ فراواني‌ كه‌ حضرت‌ دارد؟ يا اين‌ كه‌ يكي‌ از اولياي‌ خود را اعزام‌ مي‌كند؟ "هيچ‌ برهاني‌ بر مسئله‌ نيست‌ كه‌ مثلاً آن‌ كسي‌ كه‌ شخص‌ گمشده‌ را به‌ منزل‌ مي‌رساند يا مشكل‌ كسي‌ را حل‌ مي‌كند، شخص‌ حضرت‌ باشد. اولياي‌ فراواني‌ در خدمت‌ و تحت‌ تدبير حضرت‌ هستند. حضرت‌ ممكن‌ است‌ به‌ يكي‌ از اينها دستور داده‌ باشند و آن‌ مشكل حل‌ شود."

در بعضي‌ از موارد آن‌ تمثلات‌ نفساني‌ را انسان‌ مشاهده‌ مي‌كند و خيال‌ مي‌كند واقعيت‌ است‌. اين‌ بخش‌ اول‌ كه‌ مشهود است‌ تمثلات‌ نفساني‌ بوده‌، بايد از واقعيت‌بيني‌ جدا شود.
در بخش‌ دوم‌ كه‌ "
حقيقتاً كسي‌ را مي‌بيند و مشكل‌ او حل‌ مي‌شود يا شفاي‌ مرضي‌ بوده‌ يا گمشده‌اي‌ را به‌ مقصد مي‌رساند؛ در اين‌جا نيز هيچ‌ برهاني‌ ندارد كه‌ حضرت‌ باشد يا شاگردي‌ از شاگردان‌ او. حضرت‌، شاگردان‌ فراواني‌ دارد. اين‌ سيصد و سيزده‌ نفري‌ كه‌ هستند الان‌ ممكن‌ است‌ افراد فراواني‌ باشند كه‌ تحت‌ تدبير آن‌ حضرت‌ مأموريتهايي‌ را انجام‌ مي‌دهند."
بخش‌ سوم‌ آن‌ است‌ كه‌ نظير مرحوم‌ بحرالعلوم‌ خدمت‌ خود حضرت‌ مي‌رسد. اين‌ را هم‌ بعضي‌ منكر هستند _ولي‌_ اين‌ هيچ‌ استبعادي‌ ندارد،بلكه‌ امكان‌ هم‌ دارد. اما در اين‌ بخش‌ دو مسئله‌ وجود دارد:

۱.فرد حق‌ ندارد بگويد من‌ خدمت‌ حضرت‌ رسيده‌ام.‌

۲.ما حق‌ نداريم‌ قبول‌ كنيم‌. به‌ ما گفته‌اند كه‌ شما تكذيب‌ كنيد،يعني‌ نگوييد او دروغ‌ مي‌گويد،بلكه‌ اثر عملي‌ بار نكنيد،تكذيب‌،به‌ معناي‌ اين‌ كه‌ شما دروغ‌ مي‌گوييد و حضرت‌ غير قابل‌ ديدن‌ است‌، نيست‌.

"چند وقت‌ قبل‌، چند نفري‌ از تهران‌ آمده‌ بودند.غالباً بانوان‌ بيش‌ از آقايان‌ به‌ مسئله‌ رؤيت‌ و خدمت‌ حضرت‌ رسيدن‌ و اين‌ مسائل‌ دل‌ مي‌سپارند. اينها به‌ قدري‌ ساده‌ بودند كه‌ خيال‌ مي‌كردند خدمت‌ حضرت‌ رسيدن‌،مثل‌ خدمت‌ يك‌ مرجع‌ رسيدن‌ است‌. نامه‌اي‌ آوردند كه‌ دوشنبه‌ كه‌ خدمت‌ حضرت‌ مي‌رسي‌! اين‌ نامه‌ را خدمت‌ حضرت‌ بده‌!"

اين‌ يك‌ آفتي‌ است‌، در چنين‌ زمينه‌اي‌ است‌ كه‌ «سيدعلي‌ محمد باب‌»ها رشد مي‌كنند.

امام‌(ع‌) وحيد دهر است‌،مثل‌ شمس‌ آسمان‌ است‌،همانطور كه‌ شما با دستتان‌ نمي‌توانيد به‌ آفتاب‌ برسيد، نمي‌توانيد به‌ اين‌ راحتي‌ به‌ امام‌ برسيد. در اين‌ فضا و بازار آشفته‌، نحله‌ها پيدا مي‌شود. حالا اگر شيادي‌ اينها را ببيند، چه‌ بازي‌ درمي‌آورد. اينها يكي‌،دو بار باورشان‌ مي‌شود و بعد، وقتي‌ كشف‌ خلاف‌ شد از اصل‌ برمي‌گردند.

اين‌ قصّه‌ را شما هم‌ گفته‌ايد و شنيده‌ايد كه‌ در روز مرگ‌ ابراهيم‌، پسر پيامبر(ص‌)،خورشيد گرفت‌. عده‌اي‌ گفتند: مرگ‌ پسر پيامبر در آسمان‌ اثر كرده‌ است‌، پيامبر همه‌ را در مسجد جمع‌ كرد و فرمود: «إنّ الشمس‌ و القمر آيتان‌ من‌ آيات‌ الله... لاينكسفان‌ لموت‌ أحد»  سوء استفاده‌ از ضعف‌ فهم‌ مردم‌ خطر فراواني‌ به‌ دنبال‌ دارد، چون‌ در اين‌ صحنه‌ آن‌ كس‌ كه‌ عوام‌تر و بازيگرتر است‌ پيروز است‌.
در سالهاي‌ دفاع‌ مقدس‌ در وجب‌ به‌ وجب‌ صحنه‌ جنگ‌، بسيجيها مي‌گفتند «يا اباصالح‌ المهدي‌» و كشور را حفظ‌ مي‌كردند. او كمك‌ مي‌خواهد،نه‌ مثل‌ اين‌ عوام‌ كه‌ مي‌گويد روز دوشنبه‌ خدمت‌ حضرت‌(ع)

مي‌رسي‌، نامه‌ را به‌ ايشان‌ بده‌.

...درباره غيبت‌ حضرت‌ مهدي‌، اين‌ ماييم‌ كه‌ غايبيم‌، اعمي‌ از بصير غايب‌ است‌ نه‌ بصير از اعمي‌. اگر يك‌ نابينايي‌ دوست‌ خودش‌ را نمي‌بيند آن‌ دوست‌ غايب‌ نيست‌. اين‌ نابينا غايب‌ است‌. اين‌ چنين‌ نيست‌ كه‌ حضرت‌ غائب‌ باشد.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 3:34 PM  توسط علی حيدري  | 

جناب دكتر قديري ابيانه!

اصلا باورم نمي شود كه شما به عنوان يكي از ايدئولوگ هاي انقلاب اسلامي،سفير جمهوري اسلامي ايران در كشور مكزيك باشيد و نوجوانانمان پس از پيروزي مقابل چين و كسب مقام قهرماني واليبال جهان،در آن كشور،پرچمي را به گردش در آوردند كه هيچ نشاني از پرچم كنوني جمهوري اسلامي ايران نداشت!

آن پرچم فاقد كلمه هاي طيبه ي «الله» و «الله اكبر» بود.عجيب تر اينجاست كه اكثر پرچمهاي در دست تماشاگران ايراني اين بازي،همان پرچم رژيم محمد رضاي پاسبان بود!

به نظر شما اين اشكال از كجا نشات مي گيرد؟ آيا اين سهل انگاري،اهانت به آن دهها ميليون نفري نيست كه با خون خود،رژيم پسر رضا قلدر را سرنگون كردند و اكثريّت قريب به اتّفاق آنها نيز،راي به حاكميت جمهوري اسلامي دادند؟ آيا اين سهل انگاري توهين به آرمانهاي امام نيست؟ توهين به شهداي اين انقلاب نيست؟

مطمئن باشيد اگر بنده در جايگاه رييس جمهور اين كشور اسلامي بودم،فارغ از تمامي سوابق درخشان و ستودني شما در عرصه سياست خارجي و بين الملل،شخصا با شما برخورد قاطع مي كردم.

اين عمل،توهيني آشكارا بود به تمامي آن دهها ميليون نفري كه به اين انقلاب،با تمام وجود عشق مي ورزند و براي آن از جان و مالشان نيز خواهند گذشت.

شايد ما انسانهاي سر به راهي شده ايم و يا از سادگي اين انقلاب سوء استفاده مي كنيم،كه چنين ساده انگار شده ايم؟!

ايرانيهاي عزيز مقيم مكزيك!

اگر سير ارسال اطلاعات به آنجا،آنقدر طولاني شده كه هنوز خبردار نشده ايد،سي سال از انقلاب اسلامي مستضعفين ما مي گذرد و حتي نمي دانيد كه شاه مخلوع،ماهها پيش از پيروزي كامل اين انقلاب،از ايران اسلامي گريخته؛بنده به جاي مسئولین سفارت جمهوري اسلامي ايران در مكزيك!به شما اطلاع ميدهم:قريب به سي سال است در ايران،جمهوري اسلامي اي بوجود آمده كه پايه و اساسش نه بر راي مردم كه بر قلب ساكنينش بنا شده! و ساليان سال است،دست خائنين و مزدوران پهلوي نيز از غارت آن كوتاه شده!

جناب دكتر قديري ابيانه!

من جاي رييس جمهور نيستم.پس صدايم نيز به هيچ كس و هيچ كجا نخواهد رسيد! و از چهارچوب اين خانه ي مجازي فراتر نخواهد رفت. و به قول دوستي؛در اينجا هر چقدر هم فرياد برآورم،كسي صدايم را نخواهد شنيد! بگذار چنين باشد و روزگار نيز چنين بگذرد...

سالهاست كه عادت كرده ام به فريادهاي خاموشي كه در دل دارم...فريادهايي كه حكم حيات مرا دارند و اگر روزگاري،در درونم خاموش گردند،مطمئنم كه مرده اي بيش نيستم!

من مدعي حزب الله نيستم...حتي مدعي انقلاب و شهداء نيز نيستم...امّا،در اين سالها كاملا به باطن اين سخن حكيمانه ي سيد شهيدان اهل قلم رسيده ام كه:

حزب الله،حتي در ميان خويش نيز مهجورند!

اين مهجوريت نيز ريشه در مظلوميت آنها دارد...مظلوميتي كه انقلاب اسلامي،نشات گرفته از آن است و از همين روست كه انقلابيونش،مظلومان وادي هجران هستند و مظلومانه خواهند زيست و مظلومانه خواهند مُرد!

اگر يكدم بياسايم،روان من نياسايد

من آن لحظه بياسايم،كه يك لحظه نياسايم


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 9:59 PM  توسط علی حيدري  | 

به تمام مظلومان و محرومان و مستضعفان و پابرهنه هايي كه صاحبان اصلي اين انقلاب عظيم الهي هستند و گاهي نيز تا مرز فراموش شدن پيش رفته اند! و به تمام خدمتگزاراني كه خود را مصداق اين جمله ي حكيمانه ي رسول الله(ص) مي دانند:كلّكّم راع و كلّكّم مسئول عن الرّعيّة.

 

بنويس،بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان «تصميم كبري»ابر،ديگر

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد؛

امّا براي خوردنش دندان ندارد!

انگار،بابا همكلاس اولّي هاست

هي مي نويسد اين ندارد،آن ندارد

بنويس،كي آن مرد در باران خواهد آمد؟

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟

ايمان! برادر! گوش كن...نقطه سر خط...

بنويس،بابا مثل هر شب نان ندارد...

غلامعلي شكوهيان

لابد تو هم مانند دختركان ديگر در انتظار اين هستي تا پدر از كار برگردد و تو را در آغوش گيرد؟!

*

آي آدمها كه بر ساحل نشسته،شاد و خندانيد؛

يك نفر دارد مي سپارد جان...

بازهم در گوشه اي ديگر از پايتخت،خانواده اي از شدت فقر و تنگدستي،روي به خيابان نشيني آورده بود! پيش از اين هم ديده بودم كه در شرق تهران و يا در جنوب تهران،خانواده هايي را كه به دليل فقر و تنگدستي،مجبورند زندگي آبرومندانه ي خود را در گوشه اي از خيابان ادامه دهند...!

و اين بار نيز در جنوب شرقي تهران...بيشتر از دو هفته گذشت تا اينكه به وضعيت اين عزيزان مستضعف رسيدگي شد.البته آنهم توسط يك فرد خيّر و نه يك مقام مسئول!

دلم سخت براي سخنان دلنشين آن بزرگمردي تنگ شده كه بارها و بارها فرمود:

انقلاب ما،انقلاب پابرهنه ها و مظلومين و مستضعفين است...

يك تار موي كوخ نشينان،به صد تار موي كاخ نشينان مي ارزد...

مستضعفين و محرومين،ولي نعمتان ما هستند و اولياي اين انقلاب...

همو كه وقتي پس از سالها تبعيد و دوري از مستضعفين به ايران بازگشت،ابتدا سراغ از پابرهنه هاي پايين شهر را گرفت و فرمود:«من با اينها كار دارم...اينها هستند كه پشت اين انقلاب خواهند ايستاد

همو كه خود را براي اين ملت خادم و خدمتگزاري بيش نمي دانست و تنها افتخارش هم همين بود.مصداق حديث گهربار پيامبر اعظم(ص) كه:«خير الناس خادمهم»

دلم سخت براي مردي تنگ شده كه در كوران جنگ و كارزار،به دست سردارانش بسته هايي از شكلات مي داد...وقتي از ايشان پرسيدند كه علت اين كار چيست؟ فرمود:«به بانه كه رسيديد،اين شكلاتها را ميان كودكان تقسيم كنيد تا شاد شوند...آنها اين چند روزه خيلي سختي كشيده اند و وظيفه ي ماست كه دل آنها را شاد كنيم...» آه! چمران،اي ابر مرد ،سخت دلتنگ تو ام.

دلم براي رييس جمهوري تنگ شده كه تنها افتخارش در زندگي،خدمت به محرومين بود و ساده زيستي را نيز تنها راه هم دردي با مستضعفين مي دانست.نه اينكه خود در بهترين خانه هاي شمال پايتخت زندگي كند و غذاي ميان وعده اش هم پسته باشد.در حالي كه محرومين جامعه حتي پول خريدن نان شبشان را نيز به زحمت و خفّت و خواري بدست مي آورند.

دلم براي كساني تنگ شده كه خود را «شيفتگان خدمت» مي ناميدند؛«نه تشنگان قدرت»و احزاب را وسيله رسيدن به قدرت نمي دانستند كه آنرا در طول خدمت به مردم معنا مي كردند نه در عرض آن.

دلم براي رييس جمهوري تنگ شده كه نگذاشت خبرنگاران از منزلش تصوير بگيرند و يا به داخل منزلش بيايند.او معتقد بود،ساده زيستنش با آمدن آنها به داخل منزل تبديل به ريا مي شود و براي همين خود را از احتمال تهمت رياكاري مصون داشت...و اينك،بحق در جايگاه راهبري انقلاب اسلامي مستضعفين جهان نشسته و مطمئنم هنوز هم اوضاع معيشتي اش فرقي با آن روزگاران نكرده...اين را مي توان از موكت ها و فرشهاي نخ نما شده ي كف خانه اش فهميد!

آه!كه دلم اين روزها براي چه كساني تنگ شده...!

آقايان مسئول!

«كاد الفقر ان يكون كفرا»

به هوش باشيد كه فقر،كليد كفر و بي ايماني ست.

آقايان مسئول!

«يك نفر در زير باران مُرد

كوچه ، امّا غرق مهماني ست!»

امثال اين پابرهنه ها در سرتاسر كشور مقدسمان بسيارند. من خبر موثق دارم كه در دهستاني در نزديكي دشت لوت،درآمد ماهيانه اهالي مرفهش از 50 هزار تومان تجاوز نمي كند. و اهالي متوسط نيز درآمدي در حدّ 30 هزار تومان دارند! كه آن 30 هزار تومان را نيز كميته امداد امام خميني تقبل مي كند. و وقتي از ايشان مي پرسند كه غذايتان چيست؟ مي گويند:«نان خشك و آب!» آنها امّا خود را پايبند اين انقلاب مي دانند.

در كنار دشت لوتيم و پايبند انقلاب...

اين مصرعي از شعري بود كه پيرمرد مستضعف و زجر كشيده ي همان دهستان سروده بود.پايبند انقلاب،حتي در تمام سختي ها،حتي با تحمل گرسنگي و بي پولي! و ما چگونه ايم؟!

آقاي احمدي نژاد!

مطمئنا دو سال فعاليت،مدت كوتاهي ست براي نتيجه گيري از كارهاي شما. اما هرگز فراموش نخواهم كرد،وقتي اعلام شد،شما پيروز جنگ ايدئولوژيك انتخاباتي بوديد،در محلّه هاي محروم و فقير آبادها،چه شور و هيجاني به پاخاست. هنوز اشكهاي محرومين و مستضعفين را در شادي پيروزي شما از ياد نبرده ام و شيريني هايي را كه در ميان يكديگر پخش مي كردند. و شما نيز نبايد از ياد بريد كه اكثر راي هاي شما،با پشتوانه اي از نذر و نياز همين محرومين و مستضعفين،به صندوق انداخته شده.

شما؛متعلق به محرومين هستيد و هر چه داريد نيز بايد براي همين محرومين و ولي نعمتان انقلاب در طبق اخلاص گذاريد. مستضعفين از شما انتظار ديگري دارند. همانطور كه از دولتها و رييس جمهورهاي قبل از شما نيز انتظار ديگري داشتند. و آن چيزي نيست جز اجراي عدالت. خواهش ميكنم،نگذاريد دولت شما،مثل دولتهاي ديگر رنگ شعار بگيرد. البته مطمئنم،واژه ي عدالت شعارپذير نيست. عدالت يعني عمل گرايي وگرنه خيلي زود مدعيانش به آتش قهر الهي خواهند سوخت. شايد از همين روست كه در تمام دنيا عدالت را با ميزان و ترازو به تصوير مي كشند و اين در حاليست كه براي واژه هاي ديگر مثل آزادي كه آنرا دستاورد عظيم بشري مي دانند،هيچ تصوير واحدي وجود ندارد.

مي دانيد چرا؟

چون عدالت در حصار تفاسير به راي و شعارهاي فريبنده و ظواهر خط و خال دار نمي گنجد. زيرا عدالت فقط يك معنا دارد و آن هم رسيدن حق به حقدار. و رسيدن حق به حقدار يعني قرار گرفتن هر چيز بر سر جاي خود. و تمام شعارهاي ديگر تابعي از اين واژه هستند. وقتي عدالت بوجود آيد،آزادي و استقلال و...معنا مي گيرد و لا غير...

آقاي رييس جمهور! اينك،عدّه اي از مستضعفين در گوشه هايي از كشور اسلامي و عزيزمان،روزگار را به سختي مي گذراند و چشم اميد به دستان مسئولين اين انقلاب الهي دوخته اند.

آقاي هاشمي!

لطفا كمي واقع نگر باشيد.حضرت روح الله براي هم دردي با مستضعفين حتي از خريد پنكه نيز اجتناب مي كرد و سيب زميني مي خورد. وضعيت معاش حضرت سيد علي را ديده ايد؟ شما كه بهتر مي دانيد:«الناس علي دين ملوكهم». لطفا يادي هم از مستضعفين كنيد!

آقاي شاهرودي!

نزديك به 6 سال از دستگيري متهم بزرگترين پرونده فساد مالي در كشور مي گذرد.يعني يك سال بيشتر از دوران حكومت فرمانرواي مومنان علي (ع).ولي تا بحال هيچ تصميم قاطعي در جهت مشخص شدن اين پرونده گرفته نشده! تا به كي مصلحت انديشي؟ كسي را كه به نام مفسد اقتصادي دستگير شده،اينك به نام اخلالگر اقتصادي محاكمه مي كنند! شما كه خود بهتر مي دانيد فرق مفسد و اخلالگر در چيست. براستي دست كج بردن به بيت المال المسلمين،اخلال است يا افساد؟

چرا حتي رنگ ماده هاي نامه ي هشت ماده اي حضرت سيد علي را در مونيتور ويدئو كنفرانسهاي قوه قضائيه نمي توان ديد؟ و از دهان شما نمي توان شنيد؟ چرا نامه ايشان بوي خاك خوردگي گرفته؟  كمي به خود آئيد و مستضعفين را دريابيد كه چشم بر اجراي عدالت دوخته اند و شما نيز نماينده ي اين انقلاب در اجراي قاطعانه ي عدالت هستيد.

آقاي حداد عادل!

براستي چرا قريب به 4 سال از عمر مجلس هفتم مي گذرد ولي هنوز نتوانسته ايد نظام پرداخت هماهنگ حقوق را كه تنها روزنه ي اميد كم درآمدان جامعه است،اجرايي كنيد؟ مگر شما با شعار اجراي اين لايحه به مجلس نيامديد؟ مهمترين قدم شما و موكلان مردم در جهت تسلّاي دل مستضعفين چه بوده؟ لطفا در زمان باقيمانده از عمر مجلس هفتم،مستضعفين را دريابيد. كه بعيد مي دانم چنين شود!

آقاي خاتمي!

دستاورد هشت ساله شما براي مستضعفين و ولي نعمتان اين انقلاب چه بود؟ توسعه سياسي؟ تنش زدايي؟ گفتگوي تمدنها؟ به نظر شما درد و حرف دل واقعي مردم مظلوم ما اينها بود؟

آقاي كروبي!

پول،عدالت نمي آورد. اجراي عدالت است كه رفاه را گسترش مي دهد. لطفا كمي منطقي تر بينديشيد و خواسته ي اصلي مستضعفين را دريابيد.

آقاي معين!

حقوق بشري كه در آن حق يك هم جنس باز و يك شيعه ي مظلوم برابري مي كند!

حقوق بشري كه در آن اجراي حدود الهي و انساني، قرون وسطايي ناميده مي شود،هيچ دردي را از ملت مستضعف ما دوا نخواهد كرد. آنها فقط به اجراي عدالت مي انديشند. لطفا كمي در ميان قشر محروم و مستضعف بياييد تا خواسته هاي بحق آنان را دريابيد.

آقايان مسئول!

آقايان و خانمهاي نماينده ي مجلس،آقايان وزرا،آقايان عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام،آقايان عضو شوراي نگهبان قانون اساسي،آقايان عضو مجلس خبرگان رهبري،آقايان و خانمهاي نهادهاي مختلف حكومتي؛بنيادي ها،سپاهي ها،ارتشي ها،بسيجي ها،آقايان روزنامه نگار كه فقط در كوران انتخابات به ياد مظلوميت مردم مي افتيد،آقايان حزب فلان و بهمان،حزب چپ و راست،اصولگرايان اصلاح طلب و اصلاح طلبان اصولگرا،كه فكر ميكنيد مردم به دنبال اين هستند تا ببينند كدامتان با كدامتان ائتلاف مي كند،از خواب سنگين بي دردي و رفاه بيدار شويد و به صاحبان اصلي اين انقلاب بيشتر توجه كنيد.

آي! انقلابي ها،متعصب ها،غيرتي ها!

در اين انقلاب كه اميد دل مستضعفين سرتاسر جهان است،چه بسيارند كساني كه از شدت فقر و غربت و محروميت،دارند مي سپارند جان...لطفا كمي به خود آييد و صاحبان اصلي اين انقلاب را دريابيد!

والله! همه شما در اين دنيا و آن دنيا مسئوليد.

والله! همه ما در اين دنيا و آن دنيا مسئوليم.

ما زنده باشيم و مظلومي در اين كشور شب را با نان خشك سر كند؟! آيا شده؛مانند پيامبر(ص) بر شكممان سنگ ببنديم و يا مانند علي(ع) آهن تفتيده را به دست عقيلها نزديك كنيم؟! اصلا چرا راه دور برويم...آيا شده مانند حضرت روح الله براي هم دردي با مستضعفين غذايمان سيب زميني باشد؟

ننگ بر ما...ننگ بر كساني كه مستضعفين و محرومان را مي بينند و از مقابل آنها به راحتي عبور مي كنند.و عجيب تر آنكه هنوز هم زنده اند!

فرمانرواي مومنان روزگاري فرمود:«اگر خلخال از پاي دختر يهودي بركنند و كسي بشنود و از غصه بميرد،رواست!»و واي بر ما كه هنوز زنده ايم.

واي بر من كه هنوز زنده ام! مني كه خود را دردمند محرومين و مستضعفين اين انقلاب مي دانم و هيچ كاري برايشان انجام نداده ام. بايد از اين غُصه مُرد...

آه! كه چاره تسلاي اين دل،حتّي مردن هم نيست!

بايد مرد بود تا مُرد...و شايد ما به مخنثاني بدل گشته ايم كه مردانگي را فراموش كرده ايم؟!

آخرين گفته ي من در دم مُردن اين است:

مرد باشيم كه شايسته ي مُردن باشيم...

*

شعري عدالتخواهانه از جناب عليرضا قزوه ي عزيز!

 

صادق!

بگو كه راست مي گويم

بگو كه كودكان،سنگم نزنند

و دست عاطفه ي سرگردانم را بگيرند.

بگو كه مي خواهم چشمانم

مزارع آفتابگردان باشد.

من مي توانم فراموش كنم

دستان ترك خورده ي پدرم را

مي توانم با يك جفت كفش براّق

و يك عينك پنسي

با پرستيژترين روشنفكر شوم

مي توانم به خودم سلام كنم

تا جواب سلامي را داده باشم.

 

_ مي خواهي يك روز در ميان

تجديد چاپ شوي؟

گفتم:عاطفه ام را به حراج گذاشته ام

ارزان مي خريد!

 

صادق!

آيا نمي بيني كه شهر

حافظه اش را از دست داده؟

 

آيا دروغ بود عدالت،

دروغ بود عشق،

و مرداني كه به آسمان رسيدند؟

اي شهر!

چگونه پلك هايت را بسته اي

بر رقص عروسك ها؟

وقتي مردان رستاخيز

تعظيم مي كنند

وبزرگ مي شوند

و بر برگه ي حقوق

نماز وحشت مي خوانند!

 

سلام،آقاي شعار

سلام،آقاي هوار

سلام،آقاي سه طبقه

آقاي شش طبقه

آقاي نه طبقه

آقاي مجلّل

_ايشان فرزند فلاني اند!

قبول كن

به عدالت نمي رسيم

از دست توله هاي خرس!

بگذار خودم را چيزخور كنم!

ديروز كتاب هايم را فروختم

_امروز نوارهاي دلتنگي ات را بفروش!

 

اي دريغا!

دوران سازندگي

و برازندگي!

_شاعر،صبور باش

 

صادق!

اين جا،يك صد هزار حنجره ي سرخ

و يك حنجره سبز

ترانه ي صبر خواندند.

بگذار صبر كنم

امّا روزي نيستم

از مرداني بگو

كه مشك پاره پاره ي صداقت را

در دست داشتند

و تمامت خويش را

در پاي عشق ريختند.

 

صادق!

به دست هايم نگاه كن

تهي دست،

آيا پرندگان

بر شاخه هاي تهي،فرود مي آيند؟

آيا پرندگان

بر شاخه هاي تهي،آواز مي خوانند؟

 

صادق!

باور كن اينجا چيزي گم شده است

در چشم گرسنگاني كه قرن هاست

پيراهن تنشان را فروخته اند!

 

...و خواب ديدم هنوز

با مرداني كه پيشاني شان سبز است

و خواب ديدم به استقبال مردي مي رويم

كه اسب سپيدش

در افق هاي دور دست،رهاست.


توضيحات لازم:

۱)

اين نوشته فقط دردنامه ايست براي تسكين درد وجدان...وجداني كه درونش را دردي آشكارا فرا گرفته...و رودربايستي با خود را كنار گذاشته...وجداني كه سخت علاقه مند به اين انقلاب و آرمانهاي اين انقلاب است و سخت دلتنگ كساني ست كه احساس مي كند عده اي مي خواهند رنگ تفكّرشان را از جامعه بزدايند.

۲)

انتقاد از مسئولين حكومتي اين انقلاب ربطي به دستاوردها و خدمتهاي صادقانه ي  آنها در اين انقلاب نداشته و ندارد. چه بسا كه آن مسئول مورد انتقاد قرار گرفته يكي از خدمتگزاران بزرگ اين نظام باشد وليكن به فرموده ي حضرت روح الله،ميزان،حال فعلي افراد است.

۳)

فراموش نكنيم كه حضرت سيّد علي بارها فرموده اند:انتقاد از مسئولين و فرياد كردن حق،براي بدست آوردن آن وظيفه ي آحاد مردم است.

۴)

نگارنده معتقد است،مسئولين اين نظام مقدس تلاشهاي بسياري را براي محرومين جامعه اسلامي يمان كشيده اند...امّا هنوز فاصله ي بسياري ميان كارهاي انجام گرفته و كارهاي نشده وجود دارد.

۵)

با تشكر ويژه از وبلاگ خاكريز و فرياد سبز.

۶)

صحبت از قطع درختان بود

ابلهان گفتند عرفاني ست!

لاجرم اصلاح ما مردم

كار استادان سلماني ست!


+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 6:16 PM  توسط علی حيدري  |