هر قدر كه با او صحبت ميكردم،جوابم را نمي داد. سرش را در زير ملحفه ي سپيد پنهان كرده بود. و نه با من،كه با هيچ كس ديگري صحبت نمي كرد. به طرف پنجره رفتم. رو به خيابان و برجهاي سر به فلك كشيده،كردم . دلم گرفت از اين همه آسمان خراش!
حق را به او دادم كه با اين وضعيت جواب كسي را ندهد. خواستم دلداريش بدهم.
خوش بحالت كه در چنين منطقه ي خوش آب و هوايي زندگي مي كني. بهترين نقطه از پايتخت. پر از گل و گياه و درخت!
نمي دانم؛شايد هم داشتم خودم را دلداري مي دادم. هر چه در ذهنم داشتم برايش گفتم،ولي همچنان سرش را در زير ملحفه ي سپيد پنهان كرده بود و هيچ نمي گفت.
ديگر طاقتم،تاب شده بود. دست آخر،التماسش كردم و گفتم:
جان من بگو چه اتفاقي افتاده؟ تو را به هر كس دوست داري بگو از چه چيزي ناراحتي؟ دل من هم گرفت از بس حرفي نزدي.
اشك از چشمانم جاري شده بود و با هق هق گريه هايم به او التماس مي كردم. انگار كه با صداي گريه هاي من،آتشي بر جانش زده باشند. تمام بدنش از زير ملحفه سپيد مي لرزيد. كم،كم،صداي گريه هايش بلند تر شد. شايد منتظر بود من بگريم،تا او هم عقده ي دلش را باز كند.
ملحفه سپيد را از روي صورتش كنار زد. براي اولين بار صورت اشك آلود و گريانش را ديدم. اشكها،گونه اش را مي شستند و به پايين غلت مي خوردند. با صدايي محزون گفت:امروز صبح...
گفتم:امروز صبح...چه؟
صدايش درنمي آمد. ادامه داد؛امروز صبح وقتي رييس بنياد پيشم بود،نامه اي داشتم كه خطابش به او بود. براي همين از فرصت استفاده كردم و نامه را به وي دادم. نامه را از من گرفت و پس از خواندن،پيش رويم تكّه،تكّه اش كرد.همين...!
گفتم:خُب؛دوباره بنويس. اين كه اشكالي ندارد. شايد عصباني بوده و لحن نامه هم،تند.
پرسيدم:حالا موضوع نامه چه بوده؟
با گريه ادامه داد:رسيدگي بهتر به وضع جانبازها...همين. فقط يك درخواست كوچك...
دوباره گفتم:حتما تند نوشته بودي...يكبار ديگر بنويس...منتها ملايم تر...هر چه باشد ايشان مسئول بنياد جانبازان هستند...كمي بايد بيشتر رعايت كرد...!
خواستم تا آخرين حدّ،تساهل و تسامح را به كار ببرم. براي همين هم،ادامه دادم:يك مسئول حق دارد تا نامه اي را كه از روي بي توجهي و مغرضانه نوشته شده،در پيش روي صاحبش تكّه،تكّه كند. تازه شانس آوردي كه از آسايشگاه اخراجت نكرده! يقينا خواسته هايتان غير منطقي بوده كه او اين كار را كرده...!
لبخند تلخي زد. رو به پنجره هاي منتهي به آسمان خراشها كرد و با كشيدن آهي بلند،ادامه داد.آن نامه را من ننوشته بودم و حتي امضاي من هم،در پايش نبود.
با كنجكاوي خاصي پرسيدم:پس چه كسي آن را نوشته بود؟
بغضش به يكباره تركيد و با هق هق گريه هايي كه صدايش در تمام فضاي اتاق مي پيچيد؛ بريده،بريده،گفت:
آن نامه...آن نامه...
آن نامه،به قلم ...سيّد علي خامنه اي بود و امضاي ايشان در پايش بود...امضاي سيّد علي خامنه اي...مي فهمي؟! او نامه ي سيّد علي خامنه اي را تكّه،تكّه كرد...او...گريه امانش نداد...صدايش قطع شد...
پاهايم سست شده بود.انگار كه زمين و زمان،بر سرم خراب شده بود...
رويم را به پنجره كردم...اشك مجالم نمي داد...نمي خواستم بيشتر از اين صورت گريانش را ببينم. ديگر هيچ اثري از گل و گياه و درخت نمي ديدم...گويي همه جا به آسمان خراش تبديل شده بود...حتّي ما هم در ميان آسمان خراشها گير افتاده بوديم...كمي دورتر،خورشيد هم در پشت آسمان خراشها گير افتاده بود...
آه! اي آسمان خراشها...از جان ما چه مي خواهيد...؟
۱)اين داستان،با تاثير از يك داستان واقعي كه در سال ۱۳۸۳ اتفاق افتاده،نوشته شده. ۲)در آن سال،رييس وقت بنياد جانبازان،نامه ي ولي امر مسلمين را در جلوي ديدگان ديگران تكّه،تكّه كرد. ۳)احتمالا هم اكنون ايشان،مدارج عاليه ي مديريّت را مي پيمايند،وگرنه در همان زمان از مديريت خلع مي شدند.احسنت بر قاطعيّت تو اي مدير...موفّق باشي! ۴)براستي؛دانشجويان آگاه و عدالتخواه انقلابي،در آن زمان كجا بودند؟ آيا دانشجوي آگاه كسي ست كه به شرايط زماني و مكاني خويش آگاهش كنند! و يا كسي ست كه به شرايط زماني و مكاني خويش آگاه باشد؟ ۵)وبلاگ ستادمردمي ويژه بررسي پرونده زمين خواري ۱۰۳۰۰۰ متر مربعی دادگستري در همدان ۶)گلریزان اینترنتی (زندگی آبرومندانه ی خانواده ای فقیر در پیاده رو) ۷)ما را رها كنيد در اين رنج بي حساب...
توضيحات لازم:

مي گفت:اگر حسين(ع) متعلق به ما بود،با او تمام جهان را تسخير مي كرديم!
اين جمله را يكي از انديشمندان غربي در مورد حضرت حسين بن علي(ع) بيان كرده و جاي بسي تعجب است كه چگونه آنان غبطه مي خورند بر نداشتن حسين(ع) و اينكه با داشتنش،جهان را مسخّر خود مي كردند، وليكن ما...
آري! آنان به خوبي دريافته اند كه راه حسين(ع)،منجي آخرالزمان بشريّت است و راه او را تنها سبيل نيل به مقاصدشان مي دانند و هر آنچه را كه مخالفت مي كنند نيز جز با همين مكتب و فرهنگ،نيست!
درست است كه داشتن حسين(ع) را برگ برنده ي خود مي دانند،ليكن حال كه در اختيار آنان نيست،پس مخالفت با راه حسين(ع) و سركوب حسينيان را نيز از برنامه هاي بنيادين خود مي دانند.
امّا،با كدام وجه از وجوه حسين(ع) مي توان جهان را مسخّر خود نمود؟!
حماسه؟ قهرماني؟ شجاعت؟ غيرت؟ شكوه؟ عظمت؟ مردانگي؟ عدالت طلبي؟ آزاديخواهي؟...و يا تصوراتي كه ما آگاهانه و يا ناخودآگاه از حسين بن علي(ع) ارائه كرده ايم؟
كشته ي فتاده به هامون؟ تنها و بي كس؟ اسير و ناتوان؟ مصيبت ديده و رنجور؟ عطشان و گريان؟ ...
حسين(ع) زيباترين شعر حماسي تاريخ بشريّت را در كربلا سرود و عجيب اين جاست كه ما دردناكترين اشعار را در وصف حماسه ي ماندگار و قهرمانانه ي او مي سراييم!
حسين(ع) آمده بود تا ثابت كند،زمان تقيّه ي شمشيرها به پايان رسيده و براي بدست آوردن عدالت،بايد كه بي باكانه و متهورانه از شاهراه تيغ و خون و فداكرن تمامي تعلّقات گذشت!
خسته منشين كه حديبيه،حنيني دارد
عاقبت،صلح حسن،جنگ حسيني دارد
حال سوال اين است:
حسين(ع) را چگونه يافته ايم؟همانطور كه غربيها بر نداشتنش غبطه مي خورند و يا اينكه ما با داشتنش اينگونه در وصفش مي سراييم؟
«اينان گرسنه ي جنگند و از شما غذا مي خواهند،امّا از دم شمشير!
اكنون بر سر دوراهي قرار گرفته ايد:
يا تن به ذلت سپاريد كه آب را بر شما ببندند و يا اينكه شمشيرها را از خون اينان سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد!پس آگاه باشيد كه زندگي چنين است؛بميريد،امّا پيروزمندانه و مردن نيز،زنده ماندن ذليلانه است!»
اين فرمانرواي مومنان،علي(ع) است كه چنين مي فرمايد و حسين(ع) نيز فرزند اوست كه در ميانه ي راه رسيدن به معراجگاهش چنين خطابه مي كند:
«اني لا اري الموت الا سعادة و لا الحيوة مع الظالمين الا برما»
كشته شدن براي من،سعادت است و زندگي با ظالمين را جز ملامت و نگون بختي نمي بينم.
حقيقتا،ما زندگي حسين(ع) را بر اين ارض خاكي چگونه يافته ايم؟!
بايد كه بيش از اين به شخصيت و تفكر حسين بن علي(ع) پرداخت و اين مقال،مجال آن را نمي دهد تا موشكافانه تر به مبحث بپردازيم.ليكن بهتر آن ديدم تا قسمتي از متن كتاب «حسين(ع) وارث آدم»نوشته دكتر مظلوم شريعتي را در پايان اين متن بياورم.کسی كه تفكرش در ميان افراط و تفريط ها همچنان مظلومانه باقي مانده است!
«در قبايل عرب هميشه جنگ بود؛امّا مكّه زمين حرام بود و چهار ماه رجب،ذيقعده،ذي الحجه و محرم،زمان حرام،يعني كه در آن جنگ حرام است.
دو قبيله كه با هم مي جنگيدند،تا وارد ماه محرم مي شدند،جنگ را موقتا تعطيل مي كردند.
اما براي آنكه اعلام كنند در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست،بلكه ماه محرم رسيده است و چون بگذرد،جنگ ادامه خواهد يافت،سنت اين بود كه بر قبّه خيمه فرمانده ي قبيله،پرچم سرخي بر مي افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم،همه بدانند كه جنگ پايان نيافته است.
آنها كه به كربلا مي روند،مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ،آرامش مرگ سايه افكنده است.
اما بايد بينند كه بر قبّه آرامگاه حسين(ع)،پرچم سرخي در اهتزاز است.
[يعني كه]بگذار اين سالهاي حرام بگذرد».
خسته منشين كه حديبيه،حنيني دارد
عاقبت،صلح حسن،جنگ حسيني دارد

۱) تنگ غروب بود و آوايي محزون از دور به گوش مي رسيد...
دخترك براي چندمين بار،سنگ را انداخت و دوباره،قبل از آنكه به خانه هشتم برسد،سوخت...
۲)
آن يكی شروع به انداختن سنگ کرد...خانه ي اول...خانه ي دوم......خانه ي هفتم...به خانه هشتم نرسيده،سوخت...
۳)
دوباره نوبت به دخترك رسيد...آماده شد تا سنگ را بيندازد.
صداي غرشي او را متوجه آسمان كرد.براي چندمين بار بود كه صداي پروازشان را بر شهر مي شنيد و مثل هميشه فقط آنها را نظاره ميكرد.ديگر به سايه سياه آنها عادت كرده بود.
پس از نيم نگاهي به آسمان،با دستان كوچكش،موهاي خرمايي رنگش را در زير روسري آبي اش پنهان كرد.
سنگ را محكم در دستانش فشرد...
۴)
هنوز سنگ در دستانش بود و بازي را شروع نكرده بود...
چشمانش نيز خيره به خانه هشتم بود...گويي كه دوباره مي خواست سعي كند،با انداختن سنگ،خودش را به خانه ي هشتم برساند...
۵)
پس از هياهويي بسيار،اين بار سكوتي پرازدحام،همه جا را فراگرفته بود...! حتي خبري از صداي غرش ها نيز نبود!
۶)
آواي محزون بلند تر از قبل شده بود...و صداي بازي دختركها نيز ديگر به گوش نمي رسيد...هنوز،اما سنگ در دستان دخترك بود و چشماني كه به خانه هشتم خيره گشته بود...
۷)
سنگ در دستان دخترك مانده بود و حسرت،در چشمان خيره اش موج مي زد...چشماني خيره به خانه هشتم و حسرتي كه از نرسيدنش به آن خبر مي داد.
هر دو دخترك در گوشه اي از حياط،بي جان افتاده بودند و گويي كه هنوز در فكر رسيدن به خانه هشتم بودند...
۸)
آواي محزون،رساتر از قبل به گوش مي رسيد:
خُنُك آن قمار بازي كه بباخت هرچه بودش
بنمـانـد هـيـچـش الا ، هـوس قـمار ديـگــر
ح.ن۲:يكي از دوستان در پست قبل مخالف تفكيك عشق به حقيقي و مجازي بودند و فرمودند كه عشق فقط حقيقي ست...كه بنده،در يك كلام عرض كنم : اين نوع تقسيم بندي را ميتوانيد در كتب علما و قدماي ما ببينيد و چيز تازه اي نيست كه بنده گفته باشم. ح.ن۳:فايل صوتي پست قبل رو مي توانيد از اینجا دريافت كنيد. ح.ن۴:بسيار متشكرم از دوستاني كه با نقدهاشون بنده رو كمك مي كنند.ضمن اينكه بنده به هيچ وجه از نقد كردن ناراحت نمي شوم،بلكه بسيار خرسند هم مي شوم.
ح.ن۱:اين داستان در ارديبهشت سال ۸۲ نوشته شده.


تا به حال،هيچ عاشق شده اي؟
اولين ديدار با معشوق را به خاطر داري؟
*
در خاطرت،هر كاري را كه بايد انجام دهي،مرور مي كني...چگونه در مقابلش راه بروي...بايستي...نگاهش كني...صحبت كني...و...
حال،به نزديكي معشوق رسيده اي و يكبار ديگر،مرور تمام كارها...
او به احترام تو از روي صندليش بر مي خيزد...
خدايا! چه حس عجيبي به تو دست مي دهد...اشك،در چشمانت حلقه زده...همينطور،لبخندي بر لب و بغضي كه سينه ات را مي فشارد...هر قدم كه به وي نزديك تر مي شوي،قلبت تند تر مي تپد...گلويت خشك شده...به سختي،سلامي ميدهي...با صداي دلنشينش،پاسخ گرمي مي شنوي...
آنقدر دست و پايت را گم كرده اي كه ناگاه خود را در آغوش معشوق مي يابي...!
اشك،امانت نمي دهد...تمام وجودت را حرارت عجيبي فرا گرفته...موهاي بدنت،به حالت ايستاده در آمده اند...! فكر مي كني،سلولهاي بدنت آماده پرواز هستند...تو گويي؛همه ذرات عمق وجوديت به تكاپو افتاده اند و مي خواهند از روزنه هاي پوستت،بيرون جهند...
دستانت كه اكنون شانه هاي معشوق را در ميان خود حس ميكنند،به لرزه افتاده اند...انگار،قلبت مي خواهد از سينه بيرون زند...شايد قلب،جايش نه در سينه تو،كه در دستان معشوق است...
در چشمان معشوق است...
در قلب معشوق است...!
وقتي كه با دستان گرم و مهربانش،سر و صورتت را نوازش مي كند،مي خواهي از تمام دنيا به او شكايت كني...مي خواهي هر آنچه دلت سالها جمع آورده،به يكباره تقديمش كني...هيچ نمي تواني بگويي جز هق هق گريه و نگاه لطيفي كه معشوق به چشمان خيست مي كند...
آنگاه كه دستش را بر روي چشمانت مي گذارد،تا اشكاهايت را پاك كند...تو ديگر اختيار از كف داده اي و بسان صيدي كه در دام صياد،توان از دست داده،بدون هيچ حركتي،در آغوش معشوق،آرام گرفته اي!
با خود مي گويي:خدايا! چه روزها كه منتظر چنين لحظه اي بودم...در آغوش معشوق،آرام گيرم...
ديگر دلت نمي خواهد كه آغوش معشوق را با هيچ چيز ديگر،معاوضه كني...! همه ي غمهايت از سينه،برون رفته اند و تو سبك گشته اي...حتي سبك تر از آني كه وجودت را بر روي زمين،حس كني...!
آنگاه كه معشوق،لبان شكّرينش را بر گونه ات قرار مي دهد،تا بوسه اي بر آن زند؛ديگر طاقت از كف مي دهي و آنهنگام است كه در آغوش معشوق جان خواهي سپرد.......
*
...و من نمي دانم،عاشقان روح الله؛آنگاه كه روح خدا آنها را در آغوش مي كشيد،با دستان پر مهر و گرمش،نوازششان مي كرد،اشكهايشان را نيز پاك مي كرد و بعد از زمزمه اي در گوششان،بوسه اي بر گونه آنها ميزد؛چقدر استقامت داشتند كه در آغوش روح خدا جان نمي باختند...!؟
اما يقين دارم كه تمامي آنها،اينك«در قهقه ي مستانه يشان و در شادي وصولشان؛عند ربهم يرزقون اند...»
مي توانيد آهنگ پست قبل را از اينجا دريافت كنيد.

متن زير،قسمتهايي از داستان روزی ست كه،قرار بود من با خودم خلوت كنم!
براي خواندن كل داستان نيز مي توانيد،به ادامه مطلب رجوع كنيد.هر چند پیشنهاد بنده این است که حتما کل مطلب را بخوانید،تا متوجه اصل ماجرا شوید!
*
آنقدر خسته ام كه وقتي ساعت كاسيوي مچي ام با آن صداي ظريفش زنگ ميزند تا براي نماز صبح بيدار شوم،خيلي راحت ساكتش ميكنم! و سعی دارم که،به خوابم ادامه دهم.در ميان خواب و بيداري به ياد جمله اي از «قزوه» مي افتم:«امسال به ساعت هاي كاسيو اطمينان كرديم و نماز صبحمان قضا شد!»
*
گوشي را از جيبم بيرون مي كشم و پيامكي به «جواد» ميزنم:
سلام. صبح عالي،متعالي. امروز سرويس نيومد. پس نتيجه مي گيريم،من هم نميام. خودت زحمت كارهاي امروز رو بكش.
جواد هم با يك«OK»پاسخ گرمي به من مي دهد!
نخير! حتي اين گوشي هم اجازه نمي دهد تا لحظه اي خلوت كردن با خودم را حس كنم! گاهي اوقات احساس ميكنم همه ي اينها اختراع شده تا ما،لحظه اي به خلوت خود فرو نرويم. تلويزيون ، ماهواره ، اينترنت ، سينما ، تئاتر ، حتي ورزش! و...فكر ميكنم تمامي اينها آمده اند تا ما را در غفلت نگه دارند!
*
من هميشه به بوي نم،كه بعد از بارش باران روي خاك استشمام می شود؛مي گويم:«بوي الست!» احساس مي كنم اين بو با اعماق وجودي ام پيوندي ناگسستني دارد! و بعد از توضيح دادن «بوي الست» براي دوستان،اين شعر را زمزمه مي كردم:
خوشا وقت شوريدگان غمش
اگر زخم بينند وگر مرحمش
گداياني به پادشاهي نفور
به اميدش اندر گدايي صبور
الست از ازل همچنانشان بگوش
به فرياد قالو بلي در خروش
به يك روزنامه فروشي مي رسم. زير سايه بانش ميروم تا نگاهي به روزنامه ها بيندازم.
مثل هر روز!
«مملكت،رو به ويراني نهاده و امروز يا فرداست كه گند از سر مملكت بالا بزند. اوضاع به صورت اسفباري وخيم است!»
«مملكت،بهشت موعود است. هيچ چيز مشكلي ندارد. شكر خدا،ما در بهترين مكان از كره خاكي زندگي ميكنيم!»
«اصلا مگر كشوري هم به اسم ايران هست!؟ اگر هست،مگر اينجا انقلابي هم رخ داده!؟ يعني طاغوت سرنگون شده!؟ كدام دفاع مقدس!؟ كدام شهدا!؟ بياييم ياد بگيريم؛چطور با يك گل خوشبخت شويم! ده ها راه موفقيت در يك خط ! هديه به مناسبت ولادت «پيشواي عدالت»،«حضرت علي» عليه السلام:تصوير «راجو كاپو!»
اينها همه را می شود،از روی تيتر روزنامه ها،برداشت کرد.دقیقا مثل هر روز!
*
همه ي كتابها،قديمي هستند. انگار ديگر كسي به خود زحمت نوشتن كتاب را نمي دهد. به خودم مي گويم؛شايد فكر نويسندگان تمام شده؟ شايد علم به آخرين درجه ي كمال خود رسيده؟ چرا ديگر هيچ فكري در كتابها توليد نمي شود؟
در تمامي كتابها فقط يك چيز پيدا مي شود؛بايد به همه چيز شك كرد! به خدا ، به مذهب ، به انسان ، به فلسفه ، به وجود ، به طبيعت و... در كل بايد به همه چيز،شك كرد!
*
امروز هم مثل روزهاي ديگر به پايان خواهد رسيد. و من تمام وقتم را به فكر كردن درباره همه چيز گذراندم،الا خلوت كردن با خود و خدا. حتي اين فكر هم آزارم مي دهد؛نوشتن خاطره يك روز كه در آن هرگز نتوانستم لحظه اي با خود،خلوت كنم. و تازه امروز فهميدم كه در غفلت محض بسر مي برم. چيزي كه سالهاست به آن عادت كرده ام و عادات نيز چيزي نيستند جز يك دنيا ،غفلت ناتمام!
غفلتي كه هرگز اجازه خلوت كردن به من را نخواهد داد!
ادامه مطلب...


هو العشق و هو الحي و هو الهو
خوشا هو هو زدن با حضرت هو!
يا علي!ما عرف الله الا انا و انت ولا عرفني الا الله و انت ولا عرفك الا الله وانا.پيامبر اعظم صلوات الله عليه
«اي علي!جز من و تو؛كسي خدا را نشناخت و جز خدا و تو؛كسي مرا نشناخت و جز من و خدا؛كسي تو را نشناخت.»
به راستي كه جز خدا و پيامبرش كسي علي را نشناخت!
همو كه خداوند مي خواست افتخار مولود شدنش ،فقط و فقط در خانه ي خودش باشد و چه افتخاري ازين برتر براي پروردگار جهانيان!كه علي در خانه او متولد گردد.
در وصف علي بس كه بود دست خدا
در وصف خدا بس كه علي بنده اوست!
شيخ بهائي عليه الرحمة
همو كه تمام زندگيش در سه چيز خلاصه مي شد:شمشير،زره و شتري جهت آبكشي.
و علي هموست كه به يك شب در چهل منزل پديدار گشت؛
اباذر فرمود:علي ديشب با من مناجات مي كرد.
سلمان فرمود:علي ديشب كنار من بود.
مقداد فرمود:علي ديشب كنار من بود.
.
.
.
تا به خانه زهراي اطهر رسيد؛حضرت فاطمه سلام الله عليه فرمود:يا رسول الله علي ديشب در خانه بود و كنار من مناجات مي كرد.
پيغمبر صلوات الله عليه فرمود:والله كه ديشب علي در كنار من بود.
جبرئيل نازل شد و گفت:
خداوند مي فرمايد؛علي ديشب در عرش و در كنار ما بود!
علي كنار خدا و خدا كنار علي
و عقل مانده كه اول كدام مشهور است!
*
هر چند اين پست خيلي طولاني شد ولي ترجيح دادم در روزهاي ميلاد امام عدل؛حضرت امير المومنين،علي عليه السلام شعر ذيل را كه قسمتي از سروده ي عدالت خواهانه ي «نخلستان تا خيابان»جناب عليرضا قزوه ست در وبلاگ قرار دهم.
*
ديشب در«نهج البلاغه»با كسي بودم
كه مرا پا به پاي خويش،تا نخلستان هاي كوفه برد.
از«نخلستان»صداي«گريه»مي آمد.
ديشب به مضامين مظلوم«نهج البلاغه»مي اندشيدم
كه«ابوذر»از راه رسيد.
اين بار پا به پاي«ابوذر»رفتم
از نخلستان تا خيابان.
از چارراه «درد» گذشتيم،
از چارراه «فقر»،
كه اعتراض«ابوذر»مرا به خود آورد
- «اينان برادران«علي»هستند؟»
من مي گذشتم و«ابوذر»فرياد مي زد:
«چرا شريح قاضي ها رسوا نمي شوند؟»
من مي گذشتم و«ابوذر»،
از كنار اين همه تفاوت نمي گذشت.
دردا كه به«ابوذر»تنه مي زدند
دردا كه به«ابوذر»طعنه مي زدند
دردا كه اعتراض«ابوذر»
در لابه لاي همهمه ها گم شد.
*
بگذار ملوك،
به آرامگاه خانوادگي اش بنازد
و هر روز عكس پدر بزرگش را بزرگ كند،
تا همه بدانند
نجيب زاده قاجاري ست!
و از روي قصد
كوچه«شهيد صداقت»را
كوچه «اعتصام السلطنه» بنامد.
*
ديروز در خيابان زني را ديدم
كه مانتوهاي «سبك سامورايي» را تبليغ مي كرد
با «آستين تنگ»
مخصوص آنان كه با تيمم نماز مي خوانند!
و تاجري سه تيغه را
كه به مرد شش ميليون دلاري محل نمي گذاشت!
هزار چاقو مي ساخت
همه اش را احتكار مي كرد.
در يك گوشه،مردم با دو حلقه لاستيك،«خوشبخت» مي شدند.
در بالاي شهر به نيت «چهارده معصوم»،
آپارتمانهاي «چهارده طبقه» مي ساختند.
«قاضي»اي در يك روز
«سه»بار سفارش شد.
من كلاهم را «قاضي» كردم
«جهنمي» شد!
مردم اما سوار بر سرسره هاي بي خيالي شده بودند
و مرتب، قلعه ها و اسب هايشان را به رخ هم مي كشيدند.
از بعضي مجلات
بوي ادوكلن شبهاي پاريس،متصاعد بود.
من اما،به واقعيتي مي انديشيدم
كه در تاريكي شب،سطل هاي زباله را مي كاويد!
*
امشب به «علي» خواهم گفت:
اين جا كسي انبان به دوش نمي گيرد
اين جا چقدر «دروغ» مي گويند
اين جا «عقيل»،درد «فقيري» نمي كشد
اين جا «نهج البلاغه» را
در كتابخانه هاي چوب گردويي زجر مي دهند.
*
من خبر موثق دارم
هنوز در بيمارستان هاي بلوار كشاورز
هيچ كشاورزي پذيرش نمي شود!
و با پول «بيت المال»
«رپرتاژ تسليت»،چاپ مي كنند.
بياييد به دلارها
به چشم يك اجنبي نگاه كنيم
بياييد با ماشين «بيت المال»
به خانه ي باجناقمان نرويم.
بياييد مظلوميت «علي» را صادر كنيم
و صداقت «امام» را.
بياييد «استقلال» را
در «ورزشگاه آزادي» جست و جو نكنيم.
باور كنيد حمام هاي سونا
ما را بي بخار با مي آورد!
دريغا كه هنوز شاعري
خود را به آب آتش مي زند
و آب از آب تكان نمي خورد!
*
اي كاش «دنده اخلاصمان» نمي شكست
اي كاش «سجاده ايمانمان»
نمي پوسيد.
بياييد به «گناهانمان» اعتراف كنيم
ما چقدر زود دچار «فراموشي» شديم
باور كنيد پيش تر
«بهتر» بوديم
بياييد «استغفار» كنيم
«خدا» ما را خواهد بخشيد.

بدون شك اين سخن،كه در اواسط جنگ۳۳روزه،از دهان يكي از مسئولين رژيم صهيونيستي بيان شده،صادقانه ترين اعترافيست كه مي توان با آن،نيت حقيقي از تاسيس اين رژيم جعلي را مشخص كرد.
اما چه شد كه چهارمين ارتش مجهز جهان،حتي با بهره گيري از بهترين امكانات،چه از طريق نهادهاي پوسيده اي همچون سازمان ملل متحد و صدور قطعنامه هاي بي ارزش بر ضد حزب الله لبنان و چه از طريق كمكهاي تسليحاتي از سوي بوجود آورندگان اين رژيم،حتي پس از گذشت ۳۳روز از جنگ نيز،نتوانست كاري از پيش برد و دست آخر،مجبور به پذيرش آتش بس گرديد؟
اين در حالي ست كه هدف اصلي اسرائيل و متحدانش در اين جنگ چيزي نبود جز؛نابودي حزب الله و گسترانيدن سايه رعب و وحشت بر ساير كشورهاي منطقه و همينطور،فتح سنگرهاي جديد در خاوميانه.

واقعيت آنست كه در دنياي امروز،جنگ سختي نه در ميان دولتها و نيروهاي نظامي آنها،كه در ميان اراده ها در گرفته و در اين ميان نيز،پيروز ميدان كسي ست كه اراده اي پولادين تر داشته باشد.
بايد گفت؛جهاد۳۳روزه ي حزب الله لبنان در سال گذشته، عليه رژيم صهيونيستي،از اين قاعده مستثني نبود.و در اين نبرد نابرابر، اراده ها تنها آوردگاه هر دو جبهه حق و باطل بودند.
نبردي كه در يك طرف آن حزب الله به عنوان نماينده جبهه حق جهاني و البته با محدودترين امكانات و نيروهاي ممكن و در طرف ديگر آن اسرائيل به عنوان نماينده جبهه كفر جهاني با بيشترين تجهيزات و امكانات ممكن قرار داشتند.
اما در پايان اين جنگ نابرابر،جبهه اي جشن پيروزي را گرفت كه اراده اي پولادين تر داشت.
«و به اذعان تمامي كارشناسان نظامي دنيا و حتي وزير دفاع و فرمانده و رئيس ستاد مشترك ارتش رژيم صهيونيستي،حزب الله پيروز اين نبرد بود.»
در نبرد ميان اراده ها، اين حزب الله بود كه سرافرازانه و هوشمندانه جنگ را به پايان رسانيد و لكه ي ننگي ديگر را به دامان سياه اين دولت نامشروع جهان بشريت اضافه كرد.تا آنجا كه اسرائيل را مجبور كرد تا قطع نامه ي آتش بس تدوين شده از سوي خيرخواهانش را بپذيرد.
اراده حزب الله بر قدرت ايماني آنها،استوار است و قدرت ايماني آنها نيز،به سرچشمه بي انتهاي قدرت؛يعني حضرت حق تعالي متصل مي باشد.و همين باعث شد تا هيمنه پوشالي و دروغين ارتش اسرائيل به يكباره فروريزد و دوراني جديد در خاورميانه آغاز گردد.
خاور ميانه، در حال پوست اندازيست،و اين نكته را جز اهل معنا در نخواهند يافت.و اين بار ،تغييرات جز به نفع جبهه حق جهاني نخواهد بود؛چه مستكبران بخواهند،چه نخواهند.
به زودي،در منطقه خاورميانه و پس از آن در سرتاسر جهان،عصاي مسلمين و مستضعفين،به اژدهاي موسي بدل خواهد گشت! و در اين ميان هيچ مجالي را به مارهاي خدعه و نيرنگ و فريب مستكبرين نخواهد داد و در يك آن همه آنها را فروخواهد بلعيد!
تنها به همين دليل است كه آينده اي جديد در انتظار بشر امروز است و به زودي سرنوشت محتوم بشر در جنگ ميان اراده ها توسط حزب الله و حزب اللهيان رقم خواهد خورد.و اين سرنوشت نيز،چيزي نخواهد بود جز،گسترش حكومت حق بر تمامي پهنه اين كره خاكي.
آري؛رژيمي كه پيروزي در نبرد شش روزه با ارتشهاي مجهز اعراب را از افتخارات خود مي دانست،در نبردي۳۳روزه با نيروهاي اندك و فاقد تجهيزات حزب الله،حتي نتوانست آسيبي جدي بر پيكره سازماني حزب الله و البته فرزندان خميني كبير وارد كند.و بار ديگر اين سنت لايتغير الهي بر گوش و چشم كر و كورشان تداعي شد كه:
«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله والله مع الصابرين.»
و ديري نخواهد پاييد كه همين فرزندان خميني با الهام از رهنمودهاي اين پير و عارف مجاهد، آينده جهان را بدست خواهند گرفت.همو كه روزگاري در آخرين روزهاي حيات زميني اش و در پيام پذيرش قطع نامه 598 خطاب به فرزندان جهادگر و خداترسش فرمود:
ما ميگوييم تا «شرك و كفر» هست،«مبارزه» هست و تا «مبارزه» هست،«ما» هستيم.
ما بر سر مملكت با كسي دعوا نداريم.
ما تصميم داريم پرچم «لا اله الا الله» را بر قلل رفيع كرامت و بزرگواري به اهتزاز در آوريم.
خداوندا! تو مي داني كه ما سر سازش با كفر را نداريم.
خداوندا! تو مي داني كه استكبار و آمريكاي جهانخوار گل هاي باغ رسالت تو راپرپر نمودند.
خداوندا! در جهان،ظلم و ستم بيداد مي كند.
همه تكيه گاه ما تويي و «ما تنهاي تنهائيم.»
غير از تو كسي را نمي شناسيم و غير از تو نخواسته ايم كه كسي را بشناسيم.
*
اينك،در عصر رجعت ديگرباره ي انسان به معنويت و در جنگ اراده ها،سپاهيان محمد(ص)در گوشه و كنار جهان،عزم آن دارند كه پرچم لا اله الا الله را بر قلل رفيع كرامت و بزرگواري به اهتزار در آورند و اين يكي شايد به قيمت از دست دادن جان و مال و سپري شدن زمان بسيار بدست آيد؛ليكن مقاومت حزب الله در برابر غده سرطاني جامعه جهاني نشان داد كه صبحي سپيد در پس تمامي اين شبها كمين كرده«و ما اقرب اليوم من تباشير غدا! يا قوم! هذا ابان ورود كل موعود،ودّنو من طلعة ما لا تعرفون.»
و چه نزديك است امروزمان به فردايي كه سپيده آن خواهد دميد!
اي مردم! اينك ما در آستانه ي تحقق وعده هاي داده شده و نزديكي طلوع آن چيزهايي كه بر شما پوشيده و ابهام آميز است،قرار داريم.(فرمانرواي مومنان، علي عليه السلام.خطبه 150 نهج البلاغه)
*
«و انّنا علي موعد مع الصّبح!
اليس الصّبح بقريب!؟»
وعده گاه ما صبح است!
آيا صبح نزديك نيست!؟

بسم الله الناصر المستضعفين
سلامي گرم حضور تمامي دوستداران انقلاب اسلامي مستضعفين در سرتاسر جهان.
بالاخره بعد از چند روز مشغله كاري فراوان و فراغت از كار ، توانستم چند قطعه تصويري و صوتي را به عنوان هديه در اين ايام خجسته،جهت دانلود،در دسترس شما بزرگواران قرار دهم.
پيشنهاد بنده اين است كه حتما آنها را دانلود كنيد.
اميد است كه اين كار بسيار كوچك،گامي باشد در جهت تعالي بخشيدن به اهداف تشكيل امت واحده مستضعفين در جهان.ضمن اينكه پيشنهاد ميكنم به صداي متن وبلاگ نيز،گوش فرا دهيد.
براي دانلود هر كدام از فايلها مي توانيد بر روي آنها كليك راست نموده و با انتخاب گزينه Save Target Az…فايل مورد نظر را دانلود نمائيد.
پيشاپيش ولادت فرمانرواي مومنان،حضرت علي عليه السلام را حضور تمامي بزرگواران تبريك و تهنيت عرض مي نمايم و اميدوارم همه ما از پيروان عملي ولايت ايشان باشيم.ان شاءالله
*فايلهاي تصويري:
*فايلهاي صوتی:






