تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

 

سه سال پيش وقتي ساعت۶صبح به محل كار مي رفتم ، مردم  كنار خيابان و بر چمنهاي اطراف شهر خوابيده بودند.هر كس به نوعي از منزلش به محيط اطراف شهر فرار كرده بود.

و شب گذشته هم كه زلزله دوباره تهران را لرزاند مردم ، شب را در خيابانهاي شهر سر كردند. برايم جالب بود كه هنگام نماز جماعت مغرب و عشاء دو صف به صفوف نماز اضافه شده بود!

از خود مي پرسم:«چه رازيست در مرگ»

انسانهايي كه عمده غايت زندگي خود را بدست آوردن پاره اي از اين دنيا فرض گرفته اند و براي نيل به آن تمام مصائب را به جان خريده اند؛چه مي شود كه در لحظه اي هر آنچه اندوخته اند را به كناري زده و لاجرم از ترس مرگ همه آن اندوخته ها را نيز فراموش ميكنند؟

و باز از خود مي پرسم:«چه رازيست در مرگ»

آيا مرگ پاياني بر يك حيات است؟

آيا مرگ آغازي بر يك حيات است؟

آيا مرگ را مصداق فوت و اضمحلال ميدانم؟

و يا مرگ را مصداق توفّي و حيات دوباره؟

براستي از چه روست كه مرگ انسان را به ياد نعمت ارزشمند زيستن مي اندازد؟

و چرا انسان ميان دو موهبت امكان زيستن مي يايد؟

اول،موهبت تولد و امكان موجود شدن و زيستن در دنيا و دگري ، مرگ ، موهبتي بر درك نعمت حيات دنيا و همچنين هشداري بر فناي آن و مهم تر از همه ، وصول به محبوب و رسيدن به حيات باطني و حقيقي!

و چه سريست در نعمت حياتي اين چنين ميان دو موهبت الهي؟

و از خود مي پرسم:«آيا براي مرگ آماده اي؟»

ياد سخن زيباي سيد شهيدان اهل قلم مي افتم كه:

«راستي براي مرگ آماده اي

هم الآن اگر ملك الموت سر رسد و تو را به عالم باقي فراخواند ، هر چند با شهادت آماده اي؟

ديدم كه نه! شهوت زيستن مرا به خاك بسته است! چنگ در خاك زده و ريشه دوانده است و مي دانستم كه شهدا را پيش از آنكه مرگشان در رسد دعوت مي كنند و آنان لبيك مي گويند و تا چنين نشود اجل سر نمي رسد!

راستي براي مرگ آماده اي!؟»

نمي دانم چگونه است كه مرگ را فقط به حضور حضرت ملك الموت بر وجودم درك خواهم كرد؟حال آنكه ذات اين عالم بر فنا ، بنا شده است و اين را نه از سر درك ، كه شواهد روزمره به من نشان ميدهد.آنگاه كه اطرافيان رحل اقامت بر دارالقرار مي بندند و من نيز شاهد بر اين سفر!

پس چرا اين چنينم؟ و جسم و جانم چنان پيوندي با عالم فاني خورده است كه حتي فراموش كرده ام پيش از من نيز ميلياردها نفر زيسته اند و پس از من نيز اينچنين خواهد بود.

.

.

.

و باز از خود مي پرسم :

راستي براي مرگ آماده اي!؟؟؟

برای دانلود جملات شهید آوینی با صدای دلنشین جناب «حسین محمودیان» بعد از کلیک راست و انتخاب گزینه Save Target Az روی اینجا می توانید صدا را دریافت کنید.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:51 AM  توسط علی حيدري  | 

"آنگاه كه دست باغبان را بندند ؛

                      چه انتظاريست كه هجوم غارت گلچين ،

                                        در بهاران نيز صورت باغ را همچون تموز؛

                                                         كبود نگرداند!؟"

 پدر،

چون نسيم سحرگاهي ،

               آشفته تر از هر روز؛

                               اين را در گوشم خواند.

 

و برنوي قديمي اش را ، در دستانم ، به يادگار سپرد ؛

                                         پا در ركاب نهاد و به سفر غريبي رفت!

                                                    به آن سوي نا كجا!

                                                     به آن سوي افق!

 

ما يقين داريم آن سوي افق"مردي"هست

                                    "مرد"اگر هست؛بدانيد كه"ناوردي"هست...

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 5:25 PM  توسط علی حيدري  | 

جهان در آستانه تحولي عظيم قرار گرفته و امت واحده مستضعفين در حال شكل گيريست...

ما امت وعده داده شده آخرالزماني ؛ هستيم كه هيچ قدرتي را بالاتر از حضرت قادر مطلق نمي دانيم و چه زود است كه اين باور در ميان ديگر امتها و ملتها گسترش پيدا كند و نقطه ضعف شيطان اكبر را درهمين نكته بايد جست:

تشكيل سپاه عدالت از تمام ملل رنجديده و مظلوم براي مقابله با سپاه كفر جهاني...

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باوركنيم سكه به نام محمد(ص)است

 

سپاهيان عدالت خود را براي مقاتله اي عظيم و فرا منطقه اي مهيا مي كنند و عجبا از نزديكي اين مقاتله...

 

« ...وَ مَا اَقرَبَ الْيَّومْ مِنْ تَباشير قدٍ! »

...و چه نزديك است امروز به فردايي كه سپيده آن خواهد دميد!

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:6 PM  توسط علی حيدري  | 

 

دل گويه اي در سالگشت آغازين روزهاي زعامت «چاووش شهر عشق» و پير و مراد مقربان آسمان ولايت ؛ «سيد علي خامنه اي ، روحي و دمي له فداء»

 

میزان اهليت اهل ولاء در گرو حب ولایتست و اهل ولاء انوار قدسيه ي هدايت اله العالمين بر زمين هستند...

و تو گويي از همين روست كه مي فرمايند:

«زمين هيچ گاه از حجت خدا خالي نخواهد ماند».

و اگر قدرت ادراك حجت خدا بر روي زمين نباشد!قدرت درك وجود تو كه بسان نوري از انوار جليه الهي راهگشاي اهل ولا هستي ؛ كه خواهد بود!

آي! چاووش شهر عشق! چه خوش لحظاتي بود آندم كه دست بر دامان تو يازيديم و سبكبارانه ما را همچون نوري در ظلمات شهر كوران رهنما بودي.

و چه خوش است پا در ركاب همچو تويي خطر كردن ، كه ما را آموختي وجود چون هدفيست در كشاكش روزگار و هر كه را روح سيقلي تر ، جان منجلي تر!

آي! چاووش شهر عشق! آي تورا هستم!

دستانمان ساليانيست كه گرماي دستان حجت خدا را بر اين ارض خاكي حس ميكند و خوشا لبخند صبح آيين تو كه نائب حجت خدا بر زمينيان هستي.

ما دل بر راهنمايي تو بسته ايم در روزگار قحطی جاده ها. روزگاری كه مطمئن ترين جاده ها نيز یا به بیراهه ختم می شوند و یا به ناکجا!

ما را ببر به آن كجا كه عاشقان رفتند ، به درياهاي وصل، آسمانهاي لايتناهي پرواز ،به آن كجا كه ساكنان را جز جاودانگي قراری نيست ، به آن كجا كه خوب ميداني؛ به باغهاي شهادت!

و راستي مگر اینچنین نکرده است...!؟

چه دلنشين چه سبكبار مي برد ما را

به آن كجا كه جلودار مي برد ما را

به آن كجا كه در اين ناكجا نمي گنجد

چو وصف عشق كه در لفظها نمي گنجد

به آن كجا كه فراسوي تير و ناهيد است

به آن كجا كه مقيمش هميشه جاويد است

به آن كجا كه كجاها در او گم اند همه

اگر كه جام حقيرند اگر خم اند همه

به آن كجا كه دل زندگان نمي ميرد

به آن كجا كه دل از زندگان نمي گيرد

به آن كجا كه زمان بي شمار مي گذرد

نه عمر مي رود و ني بهار ميگذرد

به آن كجا كه نمي گويم و نميداني

به گل،به مل،به تبسم،به مي،به مهماني

به ميهماني دل ، نه ضيافت دلبر

به ميهماني آن از خيال نازكتر

به ميهماني لطف و نياز و ناز و غرور

به باغهاي شهادت به صخره هاي سرور

به ميهماني دريا كه بار مي گيرند

به آن كجا كه شهيدان قرار مي گيرند

 

هلا! شتاب جلودار كاروان فتوي ست

به گوش هركه مسافر به هركه در سكني ست،

كه چند گانه شب را به باره خواند

نماز صبح سفر را سواره بايد خواند

 

با تاثير از مثنوي «داغ بهار»سروده ي «استاد علي معلم دامغاني»

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:37 AM  توسط علی حيدري  | 

 

 

تاثير چشمان تو بيش از حد است ، نيست؟

اين قدر ها زياده روي هم بد است ، نيست؟

با پلكهاي زلزله خيزت قبول كن

از بين رفتن همه صد در صد است ، نيست؟

هر كس به چشمهاي تو ايمان نياورد

آري ، به احتمال قوي مرتد است ، نيست؟

هر كس كه كوله بار دلش غير ياد توست

در امتحان خانه به دوشي رد است ، نيست؟

من با تو زوج مي شوم و فرد مي شوم!

يك جمع دوستانه خودش مفرد است ،‌ نيست؟

                                            سید مهدی موسوی


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:39 AM  توسط علی حيدري  | 

 

مرد دانایی که می میرد همچون ستاره ایست که غروب می کند و مصیبت مرگ او سخت تر از اندوه مرگ دسته جمعی یک قبیله است. (پیامبر اعظم صلوات الله وسلامه علیه)

 

دو شعر در رثاي حضرت روح الله

 

*امام قبيله

امشب خبر كنيد تمام قبيله را

بر شانه مي برند امام قبيله را

اي كاش مي گرفت به جاي تو دست مرگ

جان تمام قوم ، تمام قبيله را

بر گرد اي بهار شكفتن! كه سالهاست

سنجيده ايم با تو مقام قبيله را

بعد از تو ، بعد رفتن تو – گرچه نا بجاست –

باور نمي كنيم دوام قبيله را

تا انتهاي جاده نماندي كه بسپري

فردا به دست دوست ، زمام قبيله را

 

*پس از او...

مباد آسمان بي تو خالي بماند

و اين چشمه دور از زلالي بماند

مبادا پس از دستهايش ده ما

گرفتار افسرده حالي بماند

چه مي شد اگر كد خدا بر نمي گشت

و مي شد كنار اهالي بماند...

 

يقين دارم اين را كه خواهيم ماندن

اگر كاسه هامان سفالي بماند

ولي بيمناكم از آن گونه روزي

كه با ما فقط بي خيالي بماند

چه ننگيست مردان ده را كه فردا

نماند ده و خشكسالي بماند

درختان ما سبز گردد ، بپوسد

و زنبيل همسايه خالي بماند

مباد آسمان،بي تو،آري،مبادا

گرفتار افسرده حالي بماند

 

-هر چه گشتم در بين شاعران معاصر شعري پر مفهوم ،ساده و روان در رثاي حضرت امام خميني نيافتم.

اين بود كه دوباره دست بر «سنگ و خشت» «جناب كاظمي» برده و اين دو شعر زيبا ، ساده و روان را از بين آنها انتخاب كرده و روي وبلاگ قرار دادم.

خداوند ناصر و نگاهدار تمامي شاعران متعهد انقلاب اسلامي باد.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:51 PM  توسط علی حيدري  | 

حال،بعضي از مطالبي را كه«ما نبايد ميدانستيم»در پستهاي قبلي آوردم،خالي از لطف نيست اگر نامه«حضرت امام خميني»را به رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامي در اين پست قرار دهم.در اين نامه شايد اصلي ترين وظيفه ما توسط «امام خميني»به صورت منشوري آگاهانه و در عين حال دردمندانه بيان شده.

منشوري كه اساس زيستن ما را درجبهه حق و انقلاب و البته فارغ از زمان و مكان مشخص كرده است. بنده از اين نامه تعبير به اين ميكنم :

«تا هنگاميكه جبهه كفر وجود دارد ، مبارزه نيز ادامه دارد و اين خواب تعبير ناشدني صلح جهاني در پرتو زندگي مسالمت آميز با جبهه باطل هيچ گاه نبايد ما را از مبارزه و ايستادگي در برابر كفر جهاني غافل كند.و تا باطل هست مبارزه ادامه دارد .تا آن هنگاميكه يا اثري از جبهه مقابل ما بر روي اين ارض خاكي نماند ويا اينكه اثري از ما!

و اين هر دو عين پيروزي و فتح الهيست!

كه البته دومي خيال خاميست كه زورگويان و قلدران و قداره بندهاي مفلوك جهان مستحكم  بر دروغ و فريب غرب در سر مي پرورانند».ياد اين سخن زيباي امام هستم كه فرمود:«حق هميشه پيروز است.وما چون پيروزيم ، ميجنگيم.

در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند!

دست ما با تيغ از خاك برون خواهد ماند!

 *ضمنا با توجه به اينكه بعضا مطالبي دراين وبلاگ قرار داده ميشود كه نتيجه كوشش نگارنده در جهت جمع آوري و حفظ آنها از دست«منفعت طلبان»و«محافظه كاران»مي باشد،لذا نقل و برداشت مطالب اين وبلاگ در جهت اهداف تجاري و سودجويانه مانند چاپ و تكثير در نشرياتي كه غايت آمال خود را بالا بردن تيراژ ميدانند و اين عمل،خود به مثابه رسيدن به پول بيشتر مي باشد؛شرعا حرام است.

اما نقل و برداشت تمامي مطالب اين وبلاگ در جهت ترويج و تبليغ «اسلام ناب محمدي»و «جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي»و«تحقق امت واحده مستضعفين»،حتي بدون ذكر منبع، كاملا آزاد و بلامانع و كاري بس ستوده مي باشد.به اميد پيروزي سربازان جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي در تمامي صحنه هاي اين نبرد عظيم و طاقت فرسا!

 

*نامه حضرت امام خميني به رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامي:

 شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد،«تحجر»و«واپسگرايي»قيام كردند و«اسلام ناب محمدي»را جايگزين«تفكر اسلام سلطنتي»،«اسلام سرمايه داري»، «اسلام التقاط»و در يك كلمه«اسلام آمريكايي»كردند.

شما بايد نشان دهيد كه در«جمود حوزه هاي علميه»آن زمان كه هر حركتي را متهم به حركت ماركسيستي و يا حركت انگليسي مي كردند؛تني چند از عالمان دين باور دست در دست مردم كوچه و بازار،مردم فقير و زجر كشيده،گذاشتيند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پيروز بيرون آمدند.

شما بايد به روشني ترسيم كنيد كه در سال 41،شروع انقلاب اسلامي و مبارزه روحانيت اصيل در«مرگ آباد تحجر و تقدس مآبي»،چه ظلمها بر عده اي روحاني پاكباخته رفت،چه ناله هاي دردمندانه كردند،چه خون دلها خوردند،متهم به جاسوسي و بي ديني شدند،ولي با توكل بر خداي بزرگ كمر همت بستند و از تهمت و ناسزا نهراسيدند و خود را به توفان بلا زدند و در جنگ نابرابر«ايمان و كفر»،«علم و خرافه»،«روشنفكري و تحجرگرايي»،سرافراز ولي غرقه به خون ياران و رفيقان پيروز شدند...


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 9:43 AM  توسط علی حيدري  | 

 

چه مي شد اگر كد خدا بر نمي گشت

و مي شد كنار اهالي بماند....

در باره «حضرت روح الله» آنقدر سخن هست كه شك ندارم تمام كلمات و جملات از درك ايشان عاجزند.

او كه قلوب تمام مستضعفين و تازيانه خوردگان جلادان دنياي حيواني غرب را مسخر خود كرده بود. فاتح قلوب مظلومان جهان را ، كسي جز او نمي توان نام نهاد.

شايد اگر عمري باقي بود طي چند روز آينده مطلبي در حد بضاعت و از روي ارادت قلبي خاصي كه به ايشان دارم ، خواهم نگاشت. ليكن در حال حاضر بهترين مطلب را آوردن تعداي «خاطرات ناگفته و مكتوم» از «رنجها و مظلوميتها»ي ايشان يافتم.

خاطراتي كه با جمله جمله آنها ميتوان بر «مظلوميت و غربت» اين مرد بزرگ «گريست». و گاهي هم از ياد آوردن اين خاطرات «احساس قدرت» كرد.نميدانم چرا اين خاطرات را ما «نبايد بدانيم» و بازگويي اينها در بسياري از رسانه هاي ديداري و شنيداري و نوشتاري با ملاحظاتي روبروست. شايد هم بعد از آوردن اين خاطرات وبلاگ «روزگاري نو» نيز آخرين پستهايش را تجربه كند!

به هر صورت بنده مدتهاست منتظر فرصتي بودم تا اين خاطرات را براي خواهران و برادران خودم بنويسم. تا شايد قطره اي از درياي اجحاف و ظلمي كه به اين مرد بزرگ رفته را دريابند. در همين خاطرات هست كه ايشان به حاج احمد آقا فرمودند:«خدا ميداند در نجف چه از دست اهل اينجا كشيدم...»

خميني «مظلوم» بود و مظلومانه در برابر «جمود» و «تحجر» و «تجدد» مردمان زمان خود ايستاد تا اين انقلاب از «مسير الهي» خود منحرف نگردد...و خوب ديديم كه چنين شد.وعده خدا محقق شد ، و اهالي «فقير آبادها»و «گمگشتگان ديار فراموشان» بر ساكنان «سلطنت آبادها» و «ديار غفلت زدگان» مسلط شدند و شد آنچه شد.

در پست زير فقط تعداد معدودي از اين خاطرات نوشته شده تا خود حديث مفصل بخوانيد ازاين مجمل...


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:43 AM  توسط علی حيدري  | 

صيغه عقد را در حرم حضرت عبدالعظيم خواندند و عروسي در ماه رمضان سر گرفت.همان هفته اول همه چيز مشخص شد:«من كاري به كار تو ندارم .به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش .اما آنچه از تو ميخواهم اين است كه واجبات را انجام دهي و محرمات را ترك كني.يعني گناه نكني.»

*

در آن جلسه فوق العاده كه امام تشكيل داده بوداعلاميه اي در مخالفت با لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي تنظيم شد و عده اي از علما آن را امضاء كردند.

علمايي كه امضاء نكردند ميگفتند:«شاه شيعه است.مگر ميشود با شاه شيعه مبارزه كرد.اگر او نباشد مملكت خواه ناخواه در دام كمونيستها مي افتد.تنها راه جلوگيري از تسلط ماركسيستها حمايت از شاه است.»

*

يك گوني كتاب و نشريه را كول كرده بودند و آورده بودند قم.48 كتاب مختلف از ميسيونرهاي مسيحي و كلي نشريه «راه عيسي» و «راه مريم» كه رايگان به آدرس افراد مختلف فرستاده ميشد.

يكي يكي كتابها را به امام نشان ميدادند.امام هر كدام را كه نگاه ميكرد، مي گفت: «ديده ام.ديده ام.اين راهم ديده ام.»همه را كه ديد گفت:«دو تا كتاب ديگر هم هست.شما آنها را نديده ايد؟»

*

مي گفتند ما ده هزار آدرس داريم كه به آنجا كتاب به صورت مجاني ارسال ميشود.مي خواهيم به همان آدرسها نشريه نداي حق و كتب اسلامي بفرستيم.

امام گفت :«اين مبارزه نيست.اينها شما را به خود مشغول نكنند.»

*

مي گفتند:اگر مبارزه نيست پس چيست؟

امام گفت:«اينها 50 سال است در اين مملكت كار ميكنند.نتوانسته اند هيچ موحدي را مسيحي كنند.لاابالي كرده اند ولي بي دين نكرده اند.اين جريانات يك سر منشاء دارد .شما برويد دنبال سرچشمه.اينها همه از فساد رژيم است.»

*

13 آبان 43 بود.به تبعيد نا معلومي ميرفت. اما در زندان قيطريه به خانم گفته بود:«طرفداران من الان توي گهواره ها هستند

*

پسر بچه 7 يا 8 ساله اي بلند شد و با صداي بلند گفت:براي سلامتي آقاي خميني صلوات!مردم صلوات بي رنگ و بي حالي فرستادند و او نشست.شنيد كه يكي از نمازگزاران به طعنه به بغل دستي اش گفت: يك پنج زار به اين پسره بده كه شعار داد  براي آقاي فلان.منظورش اين بود كه اينها پول ميگيرند و اين كارها را ميكنند.ضمن اينكه گوينده اين حرف از وابستگان بيت يكي از علما بود.

صلوات آنروزها شد شعار سياسي .«هر وقت نام خميني مي آمد مردم سه تا صلوات ميفرستادند

*

اولين جلسه درس ولايت فقيه كه تمام شد اعتراض خيلي از علما شروع شد.طلاب را تحريك ميكردند كه درس را ترك كنند.خودش ميگفت:«با شروع اين بحث ، عده اي به درس نيامدند و تا آخر نيامدند.مي گفتند:حكومت در شان فقيه نيست».عده اي هم به منزلش مي رفتند و كتاب حكومت اسلامي را به بهانه بردن به بصره و بغداد و...مي گرفتند و همه را مخفيانه به فرات يا چاهها مي ريختند.

*

هر بار وارد مدرسه دار الشفا مي شد تا نزديك حجره من مي آمد ولي جلوتر نمي رفت.پشت به حجره امام مي نشست.و علنا حكم به تجنيس و تكفير امام مي داد.وقتي ماجرا ا براي امام گفتم.امام خطاب به من فرمود:

«با شيخ بگو كه راه ما باطل خواند

بر حق تو لبخند زند باطل ما»

*

سيد از وقتي به نجف آمده بود.هر شب به حرم مي رفت.يك دستش را به ضريح مي گرفت و زيارت امين الله يا زيارت جامعه را از روي مفاتيح مي خواند...«با سر تكان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران مي فهماندند كه دارد ريا مي كند.سر راهش مي ايستادند تا بيايد و براي بي اعتنايي پشتشان را به او ميكردند.»

*

مي گفتند: عمامه ايشان كوچك است و در حد مرجعيت نيست. وقتي اين خبرها به او مي رسيد ميگفت: «بگوييد من هنوز مشرك نشده ام

*

عده اي معتقد بودند كه او انگليسي است برخي هم اصرار داشتند كه آمريكايي است.او را تارك الصلواة مي دانستند.مي گفتند روزه نمي گيرد اما زردچوبه به صورتش مي مالد كه بگويد روزه ميگيرم.

*

مي گفت: مبارزه مسلحانه به صلاح نيست.و كار فرهنگي بر روي مردم بر هر كاري مقدم است.

*

مي گفتند:سياست عبارت است از دروغ گفتن.جواب ميداد:«اسلام را بد معرفي كرده اند.سياست مدن از اسلام سرچشمه ميگيرد.من از آخوندهايي نيستم كه در اينجا بنشينم و تسبيح دست بگيرم.من پاپ نيستم كه فقط يكشنبه ها مراسمي را انجام دهم و باقي اوقات هم سلطان باشم و به امور ديگر كاري نداشته باشم

*

وقتي نجف را ترك ميگرد به احمد گفت:«خدا مي داند در اين مدت از دست اهل اينجا چه كشيدم

*

شب بيست و دوم بهمن امام سرش پايين بود و به راديو گوش ميداد.راديو اعلام كرد:راديو و تلويزيون سقوط كرده است.

امام بي اختيار از جا بلند شد .دو دستش را به هم زد و گفت : «ديگر تمام شد.ديگر تمام شد.»

*

ماشين كه داشت مي رفت طرف بهشت زهرا ، هي امام مي پرسيد:اين كدام خيابان است؟اين كدام محله است؟و احمد آقا يا راننده جواب ميدادند.

رسيدند به خانه هاي كاهگلي جنوب شهر.امام گفت:«من با اين مردم كار دارم، اين مردم همه با من كار دارند

*

گفت آخر من با اين احساسات مردم چكار كنم؟

صورتش را لاي دستمالش قايم كرد تا بقيه اشكهايش را نبينند.آن بيرون ، مردم توي حياط مدرسه جمع شده بودند و مدام شعار ميدادند.

*

آمده بود گزارش ميداد كه :...غائله ناصرخان قشقايي با همت پاسداران انقلاب و مردم سركوب شده...و سران غائله دستگير شده اند.

ناصرخان بدليل سرطان حنجره امان خواسته بود كه براي معالجه به خارج از كشور برود.امام گفت:خوب بگذاريد برود.جا خورد.گفت :آقا اين ميرود باز شرارت ميكند.امام گفت :نه اينها در مقابل مردم كسي نيستند.

*

آمده بود بيرون ديده بود پشت نرده ها مردم ايستاده اند براي ملاقات.رييس دفترش را صدا كرد.گفت :نمي بينيدمردم آن بيرون توي فشار هستند؟«اگر نرده ها را بر نداريد ، خودم همين فردا آتششان ميزنم

*

جوانها كه ذوق زده شده بودند ، شروع كردند به شعار دادن:روح مني خميني،بت شكني خميني.امام عبايش را پهن كرد روي زمين و نشست .گفت:«شما روح من هستيد

*

اصرارشان را قبول نكرد.گفت :نه،اگر من جايي برم كه بمب ، پاسدارهاي اطراف منزلم را بكشد و مرا نكشد كه ديگر به درد رهبري اين مردم نميخورم.پرسيدند:حالا آقا اخرش چي؟تا كي ميخواهيد اينجا بمانيد؟

به پيشاني اش اشاره كرد و گفت:«تا وقتي كه موشك بخورد اينجا

*

هي ميگفت:«من شرمنده اين مردم مستضعف هستم.نتوانستم كاري برايشان بكنم.نگذاشتند به وعده هايي كه داديم عمل كنيم.من خجالت ميكشم ازمردم...»

*

پرسيده بود چرا جنگ را شروع كرديد؟سفير گفته بود :«آنها شروع كردند، ما فقط دفاع»...حرف سفير تمام نشده بود سيلي محكمي صورتش را سرخ كرده بود.

نيمه شب خبرش به امام رسيد.امام گفت:«همين حالا يك نفر مرد مي خوام».هرچه گفتند :آقا شوروي قدرت اول دنياست .گوش نكرد.گفت:«اگر نمي رويد ، خودم برم؟»

نيمه شب زنگ سفارت شوروي به صدا در آمد.گفت :«با سفير كار دارم».گفتند: سفير خواب است.گفت :«بگو از طرف رهبر ايران آمده ام.پيغام مهمي دارم».سفير آمد . با چشماني پف كرده.بدون حرف پيش ، سيلي محكمي خواب را از سرش پراند.

*

رسيدم بالاي سرش،فشارش افتاده بود روي پنج.از نظر پزشكي يعني مرگ.دو ساعت طول كشيد تا علائم حياتي اش ثابت شد.ملحفه را آهسته كشيدم روي سينه اش.چشمش را باز كرد.خواست بلند شود.گفتم:چه كار ميكنيد؟ بي رمق گفت:نماز.

به دستش سرم وصل بود.گفتم آقا ؛ شما در فقه مجتهد هستيد و من در طب.حركت براي شما به فتواي من حرام است.

هر دو دستش را به قدر چند سانت بالا آورد و تكبيرة الاحرام گفت و خوابيده نماز خواند.


روح خدا رفت ليكن فرزندانش مانند كوهي استوار در برابر شدائد ايستاده اند...فرزنداني كه جاودانگان هميشه تاريخند و بمانند نوري بر تارك آسمان تاريخ  مي درخشند.

يادم هست كه يكي از فرماندهان لشكر هميشه پيروز سيد الشهداء (ع) ، سالياني قبل هنگام مصاحبه با رسانه ملي جمله اي را گفت كه من تا مدتها بر آن مي گريستم.او گفت:

«فقط خدا مي داند كه در اين سالها بر فرزندان خميني چه گذشت!»

و عجبا از اين فرزندان كه مظلوميت را نيز از پدر مظلومشان به ارث برده اند.حقير يقين دارم كه همين مظلومان برپادارندگان «حكومت حضرت حق» بر سر تا سر اين «سياره گناه» هستند. و تا اين كره خاكي را از لوث وجود اذناب شيطان پاك نكنند از پاي نخواهند نشست.

روزگار رهايي نزديك است و زنهار اين غفلتي كه با خيال خام ترادف عافيت طلبي و مبارزه ، ما را در بر گرفته!

 

منابع خاطرات در صورت درخواست به دوستان معرفي خواهد شد.


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:32 AM  توسط علی حيدري 

 

 

چند وقته كه تعداد زيادي نامه پيدا كردم كه مربوط به گذشتس.گفتم چند تاشون رو بذارم داخل وبلاگ تا صاحبش پيدا شه.

من فكر ميكنم كه نامه ها براي يه معشوقه باشه كه از طرف يك سري عاشق نوشته شده باشه.يك معشوقه و اين همه عاشق.چه خوش خيالم من.مگه ممكنه؟تازه اونم از مليتهاي مختلف...

 

تاريخ:6 آگوست 1987

فرستنده :مري

نشاني :انگلستان

متن:

اميد است روز تولد شما ، شادترين لحظه هاي زندگي را برايتان به همراه داشته باشد.

شعر:

زمين رويايي دارد ، تا همه ميزها را مملو از نان و شراب كند.

همه جنگلهاي وحشي را رام نمايد،كويرهاي خشك و سوخته را رام نمايد، كويرهاي خشك و سوخته را با چشمه سارهاي جوشان،نيرويي تازه بخشد.

زيبايي خالق خود را با برگ و گل و ميوه و وفور نعمات زندگي آشكار نمايد،پلي ساخته و آبريزها را به هم بپيوندند.

تمام قلبهاي انساني را متحد سازد تا به ستايش او بپردازند، ستايش كسي كه به ما قدرت داد انجام وظيفه اي كه در اولين روز جهان آغاز گرديد.

سلام بر شما باد، هميشه پايدار باشي.

 

گيرنده:................

 ----------------------------------------------------------------------------

 

تاريخ: 20  نوامبر 1981

فرستنده:اندرو پايك

نشاني:انگلستان،آكسفورد، كلينپنگ، نورون ، خانواده هونبا

متن:

بهترين آرزوهاي ما را به مناسبت كريسمس و سال نو بپذيريد.

ما همه در دعاهايمان به ياد شما هستيم

 

گيرنده:.................

 ----------------------------------------------------------------------------

 

تاريخ: 6 نوامبر 1987   

فرستنده:فلورا بي موت

نشاني:آمريكا،گلوستر سيتي ، jn803،خيابان 101 ماركت ،APT506،گلوستر تاون

متن:

سلامي گرم و پر از محبت از سوي ما كه روز و شب افكارمان به شما مشغول است و در آرزوي اينكه نيروي سلامتي خود را بازيابيد و تمام ناراحتيتان بر طرف شده باشد.

همه دعاهايم متوجه شماست.تمام دعاهايم براي سلامت و بهبود شماست.

 

گيرنده:..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:55 PM  توسط علی حيدري  | 

_غروب...

هق هق گريه...

و دلي كه بي اختيار گرفت...

باز صداي گريه خدا مي آمد....

خدا در گوشه اي نشسته بود،اشك مي ريخت.

بي اختيار به سمت كوچه دويدم...

نگاهي كردم،اشك مجالم نداد...

آفتاب به كبودي ميزد...

ابرهاي سياه مي غريدند...

و خدا مي گريست...

          و خدا مي گريست...

                    و خدا مي گريست...

                              و خدا مي گريست...

                                       وخدا مي گريست...

_حرمت آفتاب رفته به باد

قحطي نور مي كند بيداد

آسمان زيرسلطه شام است

باز هم آفتاب گمنام است

نا له ها نارسا و تنهايند

گويي از قعر چاه مي آيند

ابرهاي سيه فراوانند...

          ابرهاي سيه فراوانند...

                    ابرهاي سيه فراوانند...

                              ابرهاي سيه فراوانند...

                                        ابرهاي سيه فراوانند...

_صحبت از دشنه هاي شبگرد است

صحبت از امتداد يك درد است

هر چه بر باد ميشود، برگيست

هر چه برشانه ميرود،مرگيست

هر چه خاكستراست ، تن بوده

هر چه سرخ است پيرهن بوده

امشب از درد و داغ ميميرم...

            امشب از درد و داغ ميميرم...

                        امشب از درد و داغ ميميرم...

                                    امشب از درد و داغ ميميرم...

                                                امشب از درد و داغ ميميرم...

 

با الهام از مثنوی سقفهای بی دیوار(سروده جناب محمد کاظم کاظمی)


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:12 PM  توسط علی حيدري  | 

هنوز آنروزها از ياد نرفته كه آمدند و بر ديوارهاي خونين شهر نوشتند: ما آمديم تا بمانيم!

و چه ساده لوحانه در ذهن مشوش خود خيال خامي را مي پروراندند.

آنان غافل بودند از اينكه اين جنگ يك جنگ معمولي نيست و اين مردم هم مردماني عادي نيستند.

در جهان امروز ، ما ، درياي نا پيدا كران قدرت هستيم و اسباب اين قدرت را نيز جز در ايمان ما به سرچشمه بي انتهاي قدرت كه همان خداست ؛ نبايد جست .

ايمان ما در هم شكننده ابهت تمامي مستكبران و جنود شيطان صفت سپاه كفر جهاني مي باشد.

و با اين حكم است كه ما قواعد دنياي جديد را به سخره گرفته ايم.

دنيايي كه انسان راسيوناليستي و عقلگراي تمدن فاوستي غرب هیچ گاه تصور نميكرد ؛ اين بود كه ، جمعي در زير پرچم «لا اله الا الله» و با شعار «الله اكبر» و «خميني رهبر» بتوانند با كمترين امكانات ممكن دست به انقلابي عظيم بزنند و در جنگي نا برابر در مقابل تمامي جهان غفلت زده ليبراليسم و ماركسيسم بايستند!

در روزي كه نغمه آزادي خرمشهر دهان به دهان در تمامي رسانه هاي ديداري و شنيداري جهان پخش ميشد ، كسي نپرسيد كه اينان چه كساني هستند؟

كسي نمي پرسيد ؛ مگر ما به كدام منبع لايزال قدرت متصل هستیم كه حتي با اجماع تمام مستكبران جهان وبا بكارگيري انواع تسليحات پيشرفته وقرار دادن آنها در اختيار نماينده اين اجتماع كفر ، باز هم نتوانستند در مقابل ما كاري از پيش بردند و در يك غافلگيري ، حتي در بزرگترين ميدان نبرد نيز چيزي جز شكست مفتضحانه و سرخوردگي جهاني عايدشان نشد؟

و كسي از شيران روز و زاهدان شب اين انقلاب سراغي نگرفت!

آنان كه شايد شهيد «حسن باقري» زيباترين تعبير را در موردشان به كار برد:

«...حضرت امام صادق (ع) ، اشاره مي كرد ، اصحابش از قبيل «هارون مكي» مي رفتند توي تنور داغ.

بسيجيها هم اينطورند ، اينها پديده جديد خلقت هستند.»

و همين بسيجيان بودند كه در عمليات پيروزمندانه «الي بيت المقدس» و فتح خرمشهر بيشتر از هجده هزار نفر از سپاهي را به اسارت گرفتند كه مجهز به تمامي ادوات پيشرفته نظامي بودند.

چطور ميتوان اين فتح آسماني را با عقل زميني توجيه كرد؟چطور ميتوان گفت كه شهر بيشتراز«پانصد و هفتاد وپنج»روز در تصرف دشمن بوده و ما آن را ظرف چند شبانه روز،باز پس گرفتيم؟ شايد نتوان اين فتح را با قواعد مادي گرايانه  ويا عقل دكارتي انسان جديد تحليل كرد اما زيباترين سخن ممكن را از دهان مبارك «حضرت روح الله كبير» شنيديم كه فرمود :

«خرمشهر را خدا آزاد كرد.»

و شايد اگر از حقير بپرسند ؛ ميگويم : آنروز را هم كه بر فراز مسجد جامع خرمشهر طنين ملكوتي اذان بلند شد ؛ آن صدا‌ ، صدايي نبود جز آواي اذان خداوند بر زمين. روزي كه خداوند از آسمان بر زمينيان هبوط كرد و ديگر بار آن حكم لايتغير آسماني را يادآوري كرد كه :

«مستضعفين وارثان حقيقي حكومت خداوند بر زمين هستند»

اليس صبح بقريب...؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:59 PM  توسط علی حيدري  | 

مي گفت : شاعر از محارم راز است ؛ گوش در ملكوت دارد و دهان در عالم ملك...

حال بگذار تو را متهم به سرودن شعر سطحي كنند و از اديبان غير متادب مگر جز ازاين هم انتظاري هست؟

با آناني كه هنوز نميدانند در كجاي زمان ايستاده اند سخن گفتن كاري بس بيهوده مي نمايد. شاعري را كه اهل درد نباشد ريشه در نامردمي و نامرادي خواهد بود.

بگذار آنان از سيب و عشق و انار و باران سخن بگويند و تو از غربت بسيجيان خميني.

بگذار آنان گريستن با اشعارت برايشان خنده آور باشد.

اصلا شاعري را كه اهل درد نباشد ، بي دردي از پاي در خواهد آورد.

بگذار مسئولين فرهنگي جهت تعبیر«خواب گفتگوي مبتني بر صلحشان»هم از تو سخني به ميان نياورند.

بگذار همسايه دست چپي ما ويلاي ۱۰۰۰ متري اش را در جاده هاي سرسبز عشق و هوس بنا كند و به آن افتخار كند و همسايه دست راستي ما براي نشان دادن تواضع و سادگی فقط به ويلاي ۸۰۰ متري اش اكتفا كند وتمام افتخار زندگیش این باشد که ویلایش در حد ویلای همسایه چپی ما نیست!

و بگذار هر دو افتخار کنند که سابقه رفتن به جبهه های حق علیه باطل را-البته از جاده های سرسبز شمال کشور- دارند!

و بگذار همسايه روبرويي ما از درد فقر و غربت و مظلوميت بميرد و مگر نميداني:

روزي كه سنگ حادثه از آسمان رسد

اول بلا به مرغ بلند آشيان رسد

اصلا بگذار تمام دنيا ما را محكوم كنند ، تو را محكوم كنند ، امام را محكوم كنند ، به بسيجيها بخندند.

به آنان كه يك تار مويشان به صد تار موي غفلت زدگان مي ارزد ؛ بايد هم خنديد.

شاعر شوریده انقلاب!تنها تو بودي كه با طنين اشعارت دل هر بسيجي عاشق خميني را شوري دوباره مي بخشيدي .

بگذار سينه چاكان حقوق حيواني به نام واژه دروغين صلح تو را محكوم به جنگ طلبي كنند. و تو باز هم بخوان:

جنگ كجايي كه دلم تنگ توست

رقص تفنگ تشنه آهنگ توست

و مگر آن شيداي انقلاب نفرمود:كه با نواخته شدن طبل جنگ شناخت مرد از نامرد آسان ميشود؟با نوخته شدن طبل جنگ دوران حكومت عشق آغاز ميكردد؟

و دراين جمله اشارتيست كه جز اهل معنا را راهي بدان نيست.

و اصلا اين انقلاب را جز اهل معنا و مقيمان و مقربان كوي دوست ، کسی درك نخواهد كرد.

اي شاعر شوريده ! دل شوريده ما نيز بعد از فراق تو سخت بي تاب است.

ديگر كسي نيست كه درمظلوميت فرزندان آسماني و تكرار ناشدني اين انقلاب غزل بسرايد و اينك ما مانده ايم و داغي بر دل و فريادي كه در حنجره مانده...

اي تير مرا بگير در مشتت

بنواز، زضربه  سر انگشتت

مضرابم زن كه در سرور آيم

وز زخمه تو به شوق و شورآيم

مضرابم زن كه ناله ها دارم

آتش ز فغان لاله ها دارم

امروز كه راه عشق پر پيچ است

حكم آنچه ميكني ، دگر هيچ است

دانلود شعري با صداي مرحوم آقاسي


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 4:38 PM  توسط علی حيدري