تبليغاتX
در جستجوي "روزگاري نو"

 

سالياني پيش در نقطه اي از اين كره خاكي مرداني ظهور كردند كه «روزي نو» را براي رسيدن به «روزگاري نو»آغاز كردند.

روزي كه در آن بشر بار ديگر به خويشتن خويش رجعت كرد.

فطرت جمعي انسانها اين بار به رهبري مردي از تبار صلحا«روزي نو» را در عصر توبه ديگر باره بشر رقم زد.

وجهان آنسان گشت كه «مظلومان هميشه تاريخ»  بدون بهره گيري از سلاحهاي پيشرفته و مدرن و با اتصال به ملكوت و در پرتو هدايت «حضرت روح الله كبير» بر تمامي كفر و استكبار جهاني غالب آمدند.

حاصل اين انقلاب بوجود آمدن مرداني بود كه تاريخ به ندرت آنها را به خود ديده بود.

«آرمانفردهايي» كه هيچ نسبتي با «اومانيسم» و «پوزيتيويسم» مسلط بر دنياي زر و زور نداشتند.آنها آمده بودند تا بار ديگر بشر از ملك به ملكوت هجرت کند.

آرمانفردهايي همچون شهيد بهشتي ، شهيد مطهري ، شهيد مفتح ، شهيد رجايي ، شهيد باهنر ، شهيد محلاتي و ...

اينان را دنياي اومانيستي به هيچ وجه نميتوانست تصور كند ، چه اينكه آنها مقام انسان را فراتر از دنياي بوزينه وار داروين مي انگاشتند.و اگر چنين نبود آيا بشر را اميدي براي بقا در اين سياره مي بود؟

«شهيد مطهري» از متفكرترين انسانهاي اين انقلاب عظيم و بي بديل جهاني بود.او را شايد بتوان «عقل سليم» اين انقلاب نام نهاد.

ايشان از معدود كساني بودند كه با تسلط بر مباني تئوريك  عصر خود پايه گذار مكتب نقد متعهد و توليد فكر انقلابي و اسلامي بودند.

اگر اشتباه نكرده باشم ايشان با اين تسلط بر مباحث فلسفي و علمي روزگار خود؛ نسبت خود را با حضرت امام خميني (ره) به مانند« شمس و مولانا» ميدانستد.

رهبر انقلاب اسلامي مستضعفين نيز در باره ايشان فرمودند كه آثار اين استاد بزرگ «بلا استثنا خوب است» و «مطالعه آن را به طبقه روشنفكر و دانشجو توصيه نمودند».

اما كاش اين مولوي انقلاب اسلامي مستضعفين به دست كورترين ابناي بشر به شهادت نميرسيد و اين انقلاب بيشتر از وجود او و امثال او بهره مي گرفت .

اي كاش.....

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:11 PM  توسط علی حيدري  | 
 

اي دوست قيام ما قيامت گير

زي فتنه مپو ، ره سلامت گير

در دهر مجو طبيب درد آگاه

ز «عيسي نفسان» ، سواي «روح الله»

از غنچه به صبحدم طري ميجو

مستي ز «مي مطهري» ميجو

مردان نه ز  هركه هر نشان جويند

بوي از گل و گل ز باغبان جويند

از دوست ، نشان آشنا پرسند

سر منزل ليلي از صبا پرسند

اي دوست چو خواهي از كريمان خواه

رم از رمه ، رحم از رحيمان خواه

صحبت طلبي ، سراغ سينا گير

يا ذيل معلمان دانا گير

خود در خبر است كندرين عالم

مي بود سزاي سجده گر آدم

طلاب علوم ساجدين بودند

مسجود معلمان دين بودند

اي مير معلمان رباني

فيروزه خاتم سليماني

اي خانه جهل ، باژگون كرده

تعليم جهان به خط خون كرده

در شيشه خاك چون پري چوني؟

اي «رائد» ما «مطهري» چوني؟

اي دوست يلان و پر دلان رفتند

بر موج كمال كاملان رفتند

ماندي تو و عهد و عرصه مردي

اي مرد چنان مرو كه برگردي!

                  استاد علی معلم دامغانی


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:5 PM  توسط علی حيدري 

«گريستن» نخستين گريه كودكانه من بود

و «فقر»

تنها هم بازي آن روزهايم

با «پدري» كه دلش مي خواست

يك «ريال» را بين دو «برادر» به «عدالت» تقسيم كند

ما با يك «سماور برقي» «متمدن» شديم

و ياد گرفتيم بگويم: «مرسي عاليجناب»

...و هيچ كس به «ريش داران بي ريشه» نگفت:

«بالاي چشمانتان ابروست»!

...وقتي دندان عقلمان عاريه اي باشد

بايد هم عكس هنر پيشه ها را بزرگ كنند،

و «سردمداران يونسكو»

براي حفظ پرستيژ «حافظ»

«عكس شهيدان دانشگاه را جمع كنند»!

«من بعضي وقتها در خيابان

دنبال يك سر سوزن غيرت ميگردم».

«بيا بي خيال باشيم

در روزگار چرخشهاي صد و هشتاد درجه اي

در روزگار جوك و غيبت»

يادش به خير

تلخ و شيرين

داريوش و گوگوش

نعمت نفتي

گل گفتي!

...بيا به فكر «تمدن» باشيم

«وقتي تابوت شهيد نمي آيد»!

اين همه «خون» ، «حجامت ملت» بود

تا «حاج آقا» همچنان «چلوكباب سلطاني» كوفت كند.

تا «قليان» بكشد و به «تسبيح شاه مقصودش» بنازد

و با «تلفن زيمنس» معامله كند

...تا اگر نانش آجر شد

آجر را گرانتر از نان بفروشد!

...«راستي چرا بعضي ها از سادگي انقلاب سوء استفاده مي كنند»؟

...همسايه ما شخص شريفيست

با «هشتصد متر بنا»

به «دنيا» اعتقاد ندارد،

يك پايش اين دنياست

يك پايش آن دنيا.

...او از«خدا»چند هزار ركعت طلبكار است

و خاطر خواه جيبهاي بر آمده است.

بي خبر از همه جا

براي بنياد نبوت صلوات مي فرستد،

و گاه «ماركوس» را محكوم ميكند

تا سياستش عين ديانتش باشد!

...بگذار «حاج آقا» براي «امام حسين (ع) » «بوقلمون» بكشد

و «مرغ كوپني»

برايش واژه اي «خنده دار» باشد.

بگذار «صغري» سر «بچه هايش» را

با «سيراب شيردان» گرم كند،

«زينب» همچنان «پيه» آب كند،

مادر سه شهيد دق كند،

امام ، خون دل بخورد،

«حليمه» به «خاك سياه» بنشيند،

و «حاجي آقا» «صيغه چهاردهمش» را بخواند!

«خدايا به ما اسلام ناب آمريكايي عطاكن

تا از هر اتهامي مبرا باشيم»

بخشي از  شعر "در روزگار قحطي وجدان" سروده عليرضا قزوه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 PM  توسط علی حيدري  | 

 

چند وقتي بود كه احساس مي كردم بعضي كارها بسيار خنده دار شده اند!

هر كاري كه ميكني و يا هر حرفي كه ميزني غالبا براي ديگران خنده دار و تعجب آوراست!

نميداني اين كارها تا چقدر خنده دار است ولي شايد هم خنده دار باشد و يا باعث تعجب ديگران!

وقتي كه براي نوشتن مطالب شخصي از خودكار محل كار استفاده نميكني ، وقتي سوزنها را از روي زمين جمع ميكني و ميگذاري كنار تا بعدا استفاده كني ، وقتي از چسبهاي شيشه اي محل كار جز براي امور اداري استفاده نميكني ، وقتي براي محاسبات غير اداري از ماشين حساب محل كار استفاده نمي كني ، وقتي كه به دوستي ميگويي حتي از آب چاه محل كار هم نبايد براي شستشوي خودرويش استفاده كند ، وقتي به دوست ديگري ميگويي نبايد به مستخدم دستور بدهد  كه برو و قبض تلفن من را بده ، وقتي اتاق محل كارت را جارو ميزني ، وقتي ليوان آب و يا چايي را مي شويي ، وقتي كه همان غذا را ميخوري كه به مستخدمين ميدهند ، وقتي كه در محل كار از تلفن جز براي كارهاي اداري استفاده نميكني ، وقتي از ماشين اداره جهت انجام كارهاي شخصي استفاده نميكني ، وقتي در ساعات اداري از خواندن كتاب و يا چرت زدن امتناع ميكني ، وقتي جلوي رييس خم نميشوي وبه  او «بله قربان» نميگويي ، وقتي از برق محل كار جهت شارژ باتري گوشي موبايل استفاده نميكني ، وقتي قاضي دادگاه ميگويد اگر يك ميليون تومان بدهي حكم را به نفع تو برمي گرداند و حاضر ميشوي۴ ماه به زندان بروي ولي اين كار را نكني ، وقتي با خودت پول خورد ميبري تا حتي يك ريال هم از مردم در دست تو نماند ، وقتي ........

نميداني اين كارها تا چه حد خنده دار و تعجب آور است!!!؟

ولي احتمال ميدهي كه اين كارها بسيار خنده دار و تعجب آور باشد ؛ چون اكثرا به اين كارها مي خندند و يا از آن تعجب ميكنند!

اما كمي كه فكر ميكني ميبيني شايد هم خنده دار نباشد.

وقتي به ياد آن عالمي مي افتي كه نزديك شب به مغازه ميوه فروشي ميرفت و ته مانده ميوه ها را از فروشنده به همان مبلغ اصلي ميخريد تا ميوه فروش ضرر نكند!

وقتي به ياد آن پيري مي افتي كه كيسه برنجها را باز ميكرد و آنها را  پاك ميكرد و دوباره در همان كيسه ها ميگذاشت و بعد برنج را ميفروخت تا مبادا پول نخاله هاي داخل كيسه  برنج را از مردم گرفته باشد ؛ با اينكه خودش برنج را با نخاله هايش ميخريد!

وقتي به ياد پير ديگري مي افتي كه بر سر در مغازه اش زده بود« نسيه ميدهيم حتي به شما»!

وقتي به ياد آن عالمي مي افتي كه «تمام» درآمد روزانه اش را به فقرا ميداد تا مبادا به گناه افتند!

وقتي......

ياد آنها كه مي افتي دلت بيشتر قرص ميشود....

دلت بيشتر آرام ميشود آنهنگام كه اين حديث را به ياد مي آوري:

«المومن صامتا لا يقبل قوله» ؛ مومن ساكت ديده ميشود زيرا از او پذيرفته نميشود!

و صد البته كه اين حديث در مورد مومنين آخرالزمان است و بنده نميدانم چقدر به آخرالزمان نزديك شده ايم اما...

و خوب ميدانم كه تمامي كارهايي كه ذكر شد از پس هيچ كس جز مومنين بر نخواهد آمد و جهت رفع سوء تفاهمهاي احتمالي قابل ذكر است كه همه آنها مصداقهاي عيني ديده شده در نظر بنده هستند و بنده در اين زمينه هيچ گونه ادعايي ندارم.

اي كاش جماعت مدعي دينداري و پرهيزگاري! و ظاهرمذهبان و پيروان مذهب ظاهر! چنين نباشند و نيز جرات اين را داشته باشند تا اينگونه اعتراف كنند تا دين خدا از چنگال تفكرات جاهلانه آنها بيرون بيايد!

«والعاقبه للمتقين»


+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 PM  توسط علی حيدري  |