
شبها شب اند و قدر، شب عاشقانه هاست
عالم فسانه، عشق فِسانه ی فِسانه هاست


تصوير ماه را كسي از چاه ميكِشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكِشد
سمت وقوع فاجعهاي تازه پا گذاشت
مرد غريبهاي كه به دروازه پا گذاشت
افتاد ماه روي زمين و جنازه شد
تاريخ زخم كهنهاش انگار تازه شد
اين سوگِ بادهاست كه هي زوزه ميكِشند
در شهر، گرگها به زمين پوزه ميكِشند
حالا دوباره كوفه سراسر كبود شد
پهلوي نخلهاي تناور كبود شد
تو ميرسي و فاجعه آغاز ميشود
درهاي دوزخ از همه جا باز ميشود
بيهوده است موعظه در گوش مردهها
اين شهر خواب رفته در آغوش مردهها
در گوش با صداي تو انگشت ميكنند
فرياد ميزني و به تو پشت ميكنند
افكار مرده در سرشان خاك ميخورد
در خانهاند و خنجرشان خاك ميخورد
در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ؟
رد ميشوي و پاسخ تو سنگ پشتِ سنگ!
رو ميشوي و پنجرهها بسته ميشوند
سمت سكوت حنجرهها بسته ميشوند
ماندي، كسي نديد تو را كوفه كور شد!
شب، خانه كرد و شهر پُر از بوفكور شد
روي تن تو اينهمه كركس چه ميكنند؟!
با تو سرانِ خشك مقدس چه ميكنند؟!
حالا كه از مبارزه پرهيز كردهاند
خنجر براي كشتن تو تيز كردهاند
شب ميشود تو ميرسي و ماه ميرود
در آسمان كوفه، سَرَت راه ميرود!
تصوير ماه را کسي از چاه ميكشد
شب رو به كوفه ميكند و آه ميكشد
شاعر غزلهای ناسروده؛ زنده یاد نجمه زارع

با تمام علاقه ام به فکر کردن و نوشتن در "روزگاری نو"، ولی بهتر است که "روزگاری نو" در همین جا و همین پست به پایان برسد... در این مدت اکثر نوشته های "روزگاری نو" بیانگر لحظات و برش هایی کوتاه از حالات و احساساتی بودند که با آنها این مسیر یک سال و خرده ای از زندگی ام را سپری کردم. و در آینده ای نه چندان دور با نگاهی در آنها می توان نموداری از دگرگونیهای روحی نویسنده ی این وبلاگ را ترسیم کرد!
می گویم تحولات روحی زیرا احساس خودم این است که در این مدت، تغییری در نحوه ی نگاهم به مسائل و نوع تفکرم حاصل نشده. بقولی: حقه ی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود... و هر چه بوده سعی ای بوده برای نزدیکی به تفکر قلاووزان و راهبران دیروز و امروز... و طبیعی ست که در این دنیای صرفا مجازی، تفکر من برای عده ای غیر قابل تحمل و مضحک و برای عده ای دیگر قابل تحمل بوده باشد. اما هرگز از این اصل غافل نبوده ام که باید پیله ی تنگ "انحصار طلبی فکری" را درید و از ظلمات "خودراست پنداری" رها شد تا به سمت نور "تفکر متعالی" بال پرواز گشوده شود... سخنی که پیشینیان و معاصرین مان آنرا با عملگرایی و دوری از شعار زدگی درآمیختند تا ما در زمانی به نام "اکنون تاریخی" آنرا به عنوان میراثی نامیرا از آن خودمان بدانیم و در این آشفته بازار به هر کس که رجوع می کنی خود را میراث دار "تفکر متعالی" می داند و در چنین زمانی ست که تنقید و انتقاد معنایی پیدا نمی کند جز دشمنی و حسادت با "مدعیان موروثی تفکر" و هر جا که نام "نقد" بیاید در ذهن چیزی به نام "تخریب" متبادر می شود! بگذریم...
1)برای اینکه شاید در آینده مطالبی بنویسم که هیچ تناسبی با اسم و رسم قدیمی وبلاگ نداشته باشه و مطمئنا هم چیزی جز حدیث نفس نباشه، برای همین تصمیم گرفتم که پرونده ی روزگاری نو رو در همین جا ببندم و من بعد با اسم و رسم جدید به نوشتن ادامه بدم... اسمی که مدتهاست دارم بهش فکر می کنم... "ستیز با خویشتن"
2)هر بار که از پله های برقی مترو پایین میرم نگام به تابلوی تبلیغاتی ای میوفته که توو اکثر ایستگاها دقیقا روبروی پله ها قرار داده شده. یه بچه ی تپل و کچل و لخت (البته با پوشک) که داره تو قاب تابلوی تبلیغاتی می خنده... زیرشم نوشته "تشک آرمان"... !!!منم یاد وبلاگ می افتم... واسه همینه که دیگه از این اسم آرمان چندشم میشه! اصلا مگه چیزی از اسم آرمان باقی مونده که من بخوام مدعی ش باشم؟ اینهمه مدعی آرمان و آرمانگرایی... بالاخره یکیشون راست میگه دیگه! این بود که تصمیم گرفتم توو این وبلاگ خودم باشم... بدور از توهمات و تخیلات فکریم که دوست دارم به نام "آرمان" قالبشون بزنم!!! و این شد که تصمیم گرفتم با اسم و رسم حقیقی بنویسم... قبلا هم اگه این کار رو نمی کردم نه به خاطر ترس از از شناخته شدن و یا فرار کردن از زیر بار مسئولیت گفته ها و نوشته هام بود بلکه به جهت مرتبط بودن اون اسم با موضوعاتی بود که بهشون ایمان و یقین دارم... پس حالا که توو این وبلاگ باید با خویشن ستیز کنم، همون بهتر که با اسم حقیقی باشه تا جعلی و مستعار!
3)برای آنکه روی آب بیایی فقط باید سبک باشی... مروارید همیشه ته آب می ماند.(میرزا اسد الله!)






